پنجره...

يه پنجره با يه قفس
يه هنجره بي هم نفس
سهم من از بودن تو
يه خاطره ست همين و بس
تو اين مثلث غريب
ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر مي رسم
از اون ور شب اومدم
يه شب كه مثل مرزيه
خيمه زده رو باورم
مي خوام تو اين سكوت محض
صدات و از ياد ببرم
بذار كه كوله بارم و
رو شونه شب بذارم
بايد كه از اينجا برم
فرصت موندن ندارم
من از تبار غربتم
از آرزو هاي محال
قصه ما تموم شده
با يه علامت سوال
Tags:#يه پنجره با يه قفس #يه هنجره بي هم نفس #سهم من از بودن تو #يه خاطره ست همين و بس
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ 22:41 | ناصر
|