دلم یک باغ می خواهد که در یک عصر پاییزی
دلم یک باغ می خواهد که در یک عصر پاییزی
ببینم از غزل در اســتکانم چای می ریزی
تو را وقتی تصـور می کنم بی چتر می آیی
شبیه شاخه ی یاسی، که در باران دلاویزی
هوای هر دوسوی پنجره بعد از تو بارانی ست
دلم یکـریز می بارد (چه اقـرار غم انگیزی !)
.
قدم هرجا که بگذاری به هم می ریزی آنجا را
تو یک جـغرافــیای خاص داری، زلزله خیزی
شبیه بحث مرگ و زندگی یا مثل خون هستی
که محـتاج تو هسـتم مثل یک مرد دیالـیزی
چه یلداهای بسیاری تو را در خواب می بینم
که در آییـنه با موی بلــند خـود گلاویزی
هنوز از شـعرهایم بوی عطـر سیب می آید
و می دانم تو هم در خنده ات از سیب لبریزی
خزان! خش خش که می آیی از آن یار دبستانی
بـــــرای مرد پاییزی بیاور نـــــامه ای؛ چیزی ...
.
محمد عارف حسینی
یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ 16:56 | ناصر
|
