خسته ام...
خسته ام
و سایه ی هیچ درختی
همقد حجم خستگی ام نیست!
خسته ام
و تو هرگز نخواهی فهمید
درختی که همیشه سایه اش را
برای دلخستگی های تو مهیا می کرد
چگونه از دردهای نگفته
خود را به تبرزن معرفی کرده است!
"مصطفی زاهدی"
از کتاب: دست هایش بوی نرگس می داد
شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۴ 15:43 | ناصر
|
