icon
❤✖قلبی خسته از تپیدن❤✖ - رمان عشق و آتش














رمان عشق و آتش
نوشته شده توسط ناصر در ساعت 14:57

رمان عشق وآتش فصل هفت وهشت فصل 7 نادر- ببخش ادم بي رحمي نيستم.... ولي اگه اينم نمي خواي..... تاوقتي كه عقد نكردي حق نداري بياي این خونه ...بيا ولي نمي توني شبو روز اينجا باشي ... این چي مي گفت .... مهرداد انگار كمي خوشحال شد ... داشت نقشه ام بهم مي خورد سيني رو روي ميز گذاشتم و رو مبل نشستم ...دوتاشون بهم نگاه مي كردن .... مهرداد حالا داشت لبخند مي زد ... با درموندگي به دوتاشون نگاه مي كردم ...چيزيم نمي تونستم به رضا موشي بگم .... از اينكه مي ديدم مهردادم داره ذوق مي كنه و فكر مي كنه من تسليم اين خواسته نمي شم و مجبورمو دممو بذارم رو كولم برم ...حرص مي خوردم ... بايد چيكار مي كردم ........ مرد چه گيريه اخه............ اين همه ادم تو كوچه و خيابون ولن..كسيم كارشون نداره ...... انوقت به ما گير دادي ..... نادر- چرا ساكتي ازيتا .....؟ با خودم فكر كردم من نبايد از اين خونه خارج بشم چون با اين كار همه راهها رو براي مهرداد باز مي كردم ....تازه دختر قرارم نيست كه تو شناسنامه ات چيزي ثبت بشه به مهرداد موش مرده نگاه كردم ..دل تو دلش نبود كه من بگم نه بايد حالشو بگيرم تا بفهمه گدا صفتا هم مي تونن كار دستش بدن ولي اگه كار دستم داد چي ؟ نه بابا.... این بي احساس...ازش بخارم در نمياد چه برسه به دست درازي ... حتي فكر نكنم يه بوسم از ازيتا تا حالا گرفته باشه ... اونبارم جلوي دكتر مجبور شد...   پدرش پيپ مي كشيد و با قيافه جدي بهم نگاه مي كرد مهرداد منتظر بود كه من از زمين بازي اخراج بشم .... اما فري اينطوري شايد بازي زيادي طول بكشه .... ...بايد با مهرداد حرف بزنم كه نمايشي صيغه كنيم كه بعد برام دردسر نشه ...اگه قبول نكرد چي؟ ..مجبورم باز تهديدش كنم ..اره بايد همين كارو كنم .... -ببخشيد دوتاشون به طرفم برگشتن - ميشه با مهرداد حرف بزنم نادر- البته عزيزم هر جور كه راحتي از جام بلند شدم و به طرف در خروجي رفتم ...مهردادم دستاشو كرده بود تو جيب شلوارش و به دنبالم از در خارج شد... - این بازيا يعني چي؟ مهرداد- من چيكارم؟..اون هميشه همين طوريه... از روابط ازاد بدش مياد ... - پس چطور ازيتا باهات بود در حالي كه مي دونستي پدرت از اين چيزا بدش مياد مهرداد- اون هيچ وقت شبا اينجا نبود ...فقط مهمونيا باهام مي رفتيم - اره جون خودت از اتاقش معلومه مهرداد- اخه اتاق چه ربطي داره - اينا رو بي خيال...... پول من چي ميشه مهرداد برگشت و يه نگاه به داخل خونه انداخت مهرداد- از كجا جور كنم؟ داغ كردم.... بدجوريم داغ كردم ..حالا كه پدرش امده بود..... دم در اورده بود .....و شجاع تر شده بود ....... -تو خيلي همه چيزو ساده گرفتي ...با عصبانيت از پله ها پايين رفتم .. بايد مي فهميد من سر موضم هستم و هنوز همون فري خطرناكم كه مي تونه هر بلايي سر نامزدش بياره....... موبايلمو در اوردم ....اما بايد به كي زنگ مي زدم ...ممكن بود با اين حرفم رضا دست به كاري بدتر از چيدن موهاش كنه تعلل جايز نبود انگشت اشارهامو به طرفش گرفتم ..... - حاليت مي كنم .....مسخره كردن و دست انداختن من چه عواقبي داره .... الكي مشغول شدم يه شماره گرفتن ... بايد خشمو تو وجودم احساس مي كرد .... - الو .....خفه شو به حرفام خوب گوش كن ..حاجيت باز داره هواي سيزده به در به سرش ميخوره ......مي خوام از اين حال و هوا در ش بيارم ....مي فهمي كه.... يه كادوي ويژه مي خوام از اونايي كه توش از رنگ قرمزم استفاده شده ...بزرگ و كوچيكش هيچ فرقي نداره ..فقط رنگ قرمز داشته باشه ... استخونم داشت كه چه بهتر ....سعي مي كنم طوري از گلوش ردش كنم كه راحت قورتش بده .... مهرداد ب با ترس يه قدم بهم نزديك شد ..ازش كمي فاصله رفتم .....مي خوام تا دو ساعت بعد اينجا باشه..... تو همون جايگاه ويژه كه در خور لياقت خودشو و خانواده اشه ...با نفرت تماسو قطع كردم ..... - گفتم كه باهات شوخي ندارم .... با عصبانيت به طرف يكي از نيمكتاي سنگي رفتم ...كه از پشت بازومو گرفت و منو به طرف خودش گشيد.. مهرداد- زنگ بزن بگو كاري نكنن.... تا شب جورش مي كنم .. - .واقعا؟......... تا شب؟.... يا باز مي خواي يه بازي جديد برام راه بندازي ؟ مهرداد- باشه تا شب كه نمي تونم .....تا اخر هفته فقط بهم فرصت بده ....خواهش مي كنم تماس بگير .... - دير شده اون رفت كه كارشو بكنه مهرداد- فري خواهش مي كنم ......جور مي كنم ....جور مي كنم ... - اشكالي نداره يه انگشتشو ببيني از دلتنگي هم در مياي مهرداد- فري ..لطفا.... هر چي تو بگي قبول مي كنم ....بازومو محكم فشار مي داد... - با بازي جديد بابا جونت بايد چيكار كنم؟ سرشو با نارحتي تكون داد مهرداد- باور كن نمي دونم ...اصلا نمي دونم چرا این موقعه سال امد .....قرار نبود بياد ... منم نمي تونم رو حرفش حرف بزنم .... به شاد بودنش نگاه نكن حتي يه موضوع كوچيك مي تونه كار قلبشو بسازه ..سال گذشته 3 ماه تو بيمارستان بستري بود ...كاري نكن دوباره اون بلا سرش بياد پوزخند زدم ....قلبش مشكل داره.... پيپم مي كشه .. مهرداد- اگه حرف گوش كن بود كه حال و روزم این نبود .... - خوب بايد من چيكار كنم ..؟ مهرداد- يه صيغه است همين ....تازه من و تو مي تونيم الكي بگيم مي ريم خودمون صيغه مي كنيم -اگه خودش بردو صيغه امون كرد انوقت چي ؟ .. مهرداد- انوقتم تو كه با اسم اصلي با من صيغه نمي كني .... - از كجا بدونم دست از پات درازتر نمي كني ؟ ... مهرداد- قول مي دم .... بعد با حالت مسخره و تمسخر گونه اي مهرداد- در ثاني اخه تو چي داري كه من به طرفت كشيده بشم با اين حرف يه لحظه هنگ كردم .....ازش بي زار شدم ..اين كلي اهانت به من بود ...اينو فهميده بودم هر چي بودم .....لا اقل از ازيتاش خيلي از نظر قيافه سر تر بودم نارحتي بازمو از دستش كشيدم بيرون - حالم ازت بهم مي خوره ....لياقتت همون دختره ايكبيريه...... كه هي سرت داد بزنه ...ازت بدم مياد عقب عقب به طرف ساختمون راه افتادم...تمام وجودم مي لرزيد - فقط به خاطر پدرت قبول مي كنم .....چون منو ياد بابام مي ندازه ...دلم نمياد دلشو بشكنم - ولي بعد از اون مي دونم چيكارت كنم ...كاري مي كنم كه روز ي هزار بار به شكر خوردن بيفتي ته دلمو سوزونده بود...چشام پر از اشك شده بود... مي دونستم چشمام قرمز شده ....اونم كه انگار باورش نمي شد من با اين حرف انقدر بهم بريزم .... با تعجب بهم نگاه مي كرد ... با صداي گرفته و خش داري .مهرداد بغضمو قورت دادم .. - .حالم از تو.... از وجودت......... از هيكل نجستت بهم مي خوره ....ازت متنفرم دست خودم نبود ...اشكم در امد..... از ديروز تا به الان بدترين حرفا رو شنيده بودم .... با استين كتم چند قطر اشك در امده رو پاك كردم -من دارم ميرم تو اون حياط پشتي خراب شدتون .... برو به بابا جونت بگو من قبول مي كنم .... - ولي بهش بگو من با اسم اصلي خودم صيغه ات مي شم ... فكر كنم ازيتا جونت از اينكه بفهمه يه هوو داره كلي ذوق كنه ...نظرت خودت چيه ....؟ مهرداد دهنش باز شده بود.. - اگرم مي ترسي چيزي بگي خودم بهش مي گم اسمم چيه ؟....با يه داستان ساختگي ........چطوره؟.....حالا ببينم به طرف مياي يا نه؟ بهش پوزخند مي زدم ....برگشتم كه به طرف حياط پشتي برم ... كه پدرشو ديدم كه بالاي پله ها وايستاد ه ... به چشماي من نگاه مي كرد سر جام وايستادم با دست اشكامو پاك كردم مهرداد پشت سرم امد...پدرش از پله ها امد پايين ... با عصبانيت يقه مهردادو گرفت .. نادر- مظلوم گير اوردي؟ ..غريب كشي مي كني ؟ .... مهرداد- بابا بخدا من كاريش نكردم نادر- لابد عمه ام بود كه داشت بازوي اين بيچاره رو از جاش در مي يورد.. يا شايدم قصد جا انداختنشو داشتي مهرداد- من ....من نادر- منو كوفت.... اخرين بارت باشه.... دست رو این دختر بلند مي كني ... حالا هم براي چند ساعتي از جلوي چشام دور شو ... .يقه اشو ول كرد و به طرف من چرخيد ... نادر- اخه توام از این بي خاصيتري..... حيف این چشما نيست بخاطر يه بي خاصيت .....داري خيسشون مي كني ... برگشت و براي مهرداد با تاسف سر تكون داد... نادر- دلم خوشه پسر بزرگ كردم ......حاشا به غيرتت ...خوب خودتو نشون دادي .. مهرداد- چرا نمي زاريد من حرف بزنم نادر- لازم نكرده چيزي بگي....همه چيزي واضحه پدرش دستمو گرفت نادر- ناهار چي مي خوري ازي جون؟ - چي؟ناهار ؟....هنوز ه كه خيلي مونده به ناهار نادر- بايد این بي خاصيتو حوالش بدم يه جايي كه تا يكي دوساعت چشمم به چشمش نيفته خندم گرفتم نادر- افرين همين طوري بخند بلكم اينو بچزوني .... با هم خنديديم نادر- حالا چي مي خوري؟ دماغمو كشيدم بالا - دو پرس جوجه كافيه نادر به زور خندشو كنترل كرد ..بابا جون چيز ديگه اي نمي خوري ؟ - نه فقط مخلفاتشم باشه با قيافه نيمه جدي رو به مهرداد نادر- شنيدي كه....ازيم چي گفت .. براي منم 4 پرس بگير ..خودتم همونجا يه چيزي بخور حوصله ديدن قيافتو فعلا نداريم .. بعد دست منو گرفت و با خودش به طرف ساختمون برد... برگشتم به مهرداد نگاه كردم با عصبانيت به سنگاي زير پاش ضربه مي زد .... سرشو اورد بالا و با نفرت بهم نگاه كرد....زبونمو براش در اوردم و چشمامو لوچ كردم كه اتيشش كرد ... با خشم دهنشو تكون داد..... متوجه شدم كه مي گفت مي كشمت ..منم در كمال خونسردي با دست ازادم براش دست تكون دادم ... پدرش يه دفعه برگشت طرفم و برام چشم غره رفت ... نادر- مهرداد.چرا وايستادي برو ديگه .. مهراداد راه افتاد طرف ماشينش نادر- هي شيطون جلوي اون ازت طرفداري مي كنم.... ولي ديگه انتظار ندارم جلوي خودم به پسرم چيزي بگي .....مثل اينكه پسرمه ها - اه ديديد؟ نادر- از دست شما جونا .....حواست باشه هميشه هواتو دارم ....در صورتي كه بدونم هواي پسرمو داري خنديدم وسرمو انداختم پايين ... نادر- چي بهت مي گفت ....؟ سرمو اوردم بالا ...بايد نقشه امو عملي مي كردم كه این مهرداد و ادب كنم .. - اون نمي خواست واقعيتو بهتون بگه چشماشو تنگ كرد نادر-چه واقعيتي؟ - مي خوايد براتون چايي بيارم .. نادر-نه بيا بشين حرفتو بزن فري برو تو تريپ مظلومي - مهرداد يه چيزو بهتون نگفته ... سرمو انداختم پايين و خودمو مثلا به خجالت كشيدن زدم .. نادر- چي شده؟ ...خواهش مي كنم بگو - من من نادر-تو چي ؟ - راستش چيز زياد مهمي نيست نادر-ازي داري كم كم نگرانم مي كني .. - باشه من قبول مي كنم تا برگشتن پدر و مادرم يه صيغه بخونيم .... نادر-این جواب سوالم نبود ازيتا ... به چشاش نگاش كردم دلم نمي يو مد بهش دروغ بگم..اما نمي تونستم واقعيتم بهش بگم ...بايد كاملا درست برنامه ريزي شده عمل مي كردم ... كه كارا درست پيش بره... - من اسمم ازيتا نيست فصل پنجم - من اسمم ازيتا نيست بهش نگاه كردم تا عكس العملشو ببينم هنوز خيره بهم نگاه مي كرد ... - كسيم از اين موضوع چيزي نمي دونه ... جز من پدر و مادرم و مهرداد... باز بهش نگاه كردم ... - خيلي بچه بودم كه پدرم مرد ...پدرم مرد ثروتمندي بود ...و كلي بعد از مردنش برامون گذاشت.. ....ماردم جون بود ...خوب به طبع خواستگارايي هم داشت .. به تنهايي نمي تونست از عهده زندگي و چرخوندن كارخونه بر بياد ...يكي از خواستگاراش كسيه كه شما به عنوان پدر مي شناسينش .......من اونو مثل پدر خودم دوسش دارم ... بعد از اينكه مادرم با پدرم ازدواج كرد به خواسته مادرم منو يه اسم ديگه صدا كردن ....ولي اجازه نداد فاميليم تغيير كنه.... تو خونه و همه جا بهم مي گن ازيتا ..تا همه فكر كنن من دختر واقعيشونم ....در واقعه نشون بديمم كه من دختر واقعي پدرمم ....چون خانواده پدرم كمي رو این مسائل حساسن ....حتي اونا بعد از این همه سال در مورد این موضوع چيزي نمي دونن سرمو اوردم بالا.. - .اين حرفا كه پيش خودمون مي مونه ؟ اروم به مبل تكيه داد يه لبخند تلخ چاشني حرفام كردم - اونا خيلي اصرار كردن منم با هاشون برم ولي خوب ...چطور بگم ... تو دلم اخرش فري.... بيچاره رو بدجور تكون دادي .... نادر- يعني مهرداد همه اينا رو مي دونه؟ - بله .....مي خواست بهتون بگه.... ولي ترجيح دادم خودم بهتون بگم.... يكي از دلايلي كه نذاشتم عقد كنيم همين بود .... (این عجب مخ زنيه ....انقدر پاچه خواري پدرشوهرتو نكن دختر ورپريده ...هيس ..خفه نيلا...) يه لحظه خيره بهم نگاه كرد نادر- پس اسمت چيه دخترم؟ چنان گفت دخترم ..كه حالم از خودم بهم خورد ....چرا بهش چنين دروغي رو گفتم ... ديگه نمي تونستم به چشاش نگاه كنم سرم پايين بود... نادر- چرا خجالت مي كشي؟ ....من كه نبايد با اين موضوع مشكلي داشته باشم.... اگرم كسي بايد رو اين مسئله حساس باشه مهرداد نه من..پس لازم نيست برام توضيح بدي ...خيليم ممنون كه همه چي رو بهم گفتي .... با خنده حالا هم نمي خواي بگي اسمت چيه؟ ..نكنه لولوي سر خرمن زبونتو خورده خندم گرفت ..تو هر شرايطي مي خنديد..برعكس مهرداد كه فقط خشم تو چهره اش بود -فريماه سرمو اروم بالا اوردم ......با لبخند بهم نگاه مي كرد ... نادر-حالا بهم حق مي دي بهت بگم بي خاصيتي يا نه ؟ اخه دختر اسم به اين قشنگي.... اون چيه كه تو داري ..نخواستم دلتو بشكنم... فريماه خيلي قشنگتره ..ازيتا تو دهنم نمي چرخديد.. با خنده... نادر- .ولي فكر شو كن به جاي ازي بهت بگم فري ....چي مي شه ....مهرداد خفم مي كنه و بلند زد زير خنده با هم خندمونم گرفت ... نادر- بذار به اين پسر يه زنگي بزنم ...الانه كه از حرص كار دست خودش بده ..... در حال شماره گرفتن بهم چشمك زد و تلفنو رو ايفن گذاشت بعد از چند بار بوق كشيدن نادر- كجايي پسر؟ مهرداد- بيرون نادر- بيرون چيكار مي كني؟ مهرداد نفسشو داد بيرون ...با اجازتون رفتم چيزي رو كه امر فرموده بوديدو بگيرم نادر- حالا امر مي كنم كه ديگه نمي خوام.... بيا منو فريماه با هم ببر بيرون .....ما بيرون دوست داريم غذا بخوريم مهرداد- فريماه؟ نادربهم نگاه كرد .. اينم مي خواد برام فيلم بياد.....خبر نداره عروس و پدر شوهر دستشون توي يه كاسه است .. نادر- بس كن بچه .......من خيلي وقت پيش زنبيلمو تو اسياب گذاشتم ...يه نگاه به موهاي جو گندي خوشگلم بكن بعد منو فيلم كن ..حالا زود دور بزن بيا منو و عروسمم ببر بيرون ...زود تند سريع مهرداد- بابا نادر- بابا و درد .. تماسو قطع كرد نادر- هي رو حرف من حرف مي زنه هر چي به اين بچه مي گم..... نمي دونم چرا انقدر اخه مياره تو كار ..امشبو كه نميتونيم مهموني بگيريم.......... چون كلي كار داريم...........بمونه براي فردا شب نادر- از دست شما دوتا.... يه شب به ياد موندي رو از م گرفتيد .... يه دفعه جدي بهم نگاه كرد نادر- نذار فكر كنم تو ام مثل اوني فريماه با تعجب بهش نگاه كردم نادر- ...من عروس شلو ول نمي خوام.... بپر برو اماده شو باهم بريم بيرون ... - كجا؟ نادر- خواهشا ....تو هم مثل مهرداد انقدر نپرس چرا؟ ..كجا؟ ..انگار من بچه اشونم ..به شوخي كوسن رو مبلو به طرفم پرت كرد نادر- پاشو ببينم با خنده تو هوا گرفتمش ... - چشم الان اماده مي شمم .... از پله ها كه بالا مي رفتم بهش نگاه كردم دستشو گذاشته بود زير چونش و به فكر فرو رفته بود كاش مجبور نبودم بهش دروغ بگم ....به اتاق ازيتا رفتم ..خوشبختانه تو اين اتاق همه رقم لباس بود...... ادامه دارد................................... گوشيمو در اوردم و شماره جمشيدو گرفتم - الو جمشيد- الو معلوم هست كجايي ؟ -سر قبرت..از رضا چه خبر؟ جمشيد- هيچي امروز صبح بهم زنگ زد ...ازم درباره پولا پرسيد..........چي شد فري؟ ....چرا انقدر لفتش مي دي ....؟ - يكم كارا مشكل شده .........مجبوريم تا اخر هفته صبر كنيم جمشيد- چي ؟............رضا بفهمه قاط مي زنه -خوب بزنه........ من چيكار كنم... مگه دست منه ...كم پولي نيست كه جمشيد- چقدر تو ساده اي براي اونا اندازه يه بسته 5 هزارتومنيه - چي مي دونم ...همه رقمه بهش زور اوردم .. ولي واقعا الان نداره جمشيد- به رضا چي بگم؟ -دختره چطوره؟ جمشيد- خفم كرده... همش جيغ جيغ مي كنه - يه جور خفش كن ..... جمشيد- باشه..... نگفتي به اون مرده شور چي بگم؟ - بهش بگو فري گفت تا اخر هفته پول تو دستشه ...زيادم حرف زد ....بگو با خودم تماس بگيره تا جوابشو بدم .... جمشيد- باشه ....فقط سعي كن بيشتر از يه هفته طول نكشه... گوشي رو قطع كردم ......اعصابم خرد بود د ستمو كشيدم پشت گردنم ...بايد فكري مي كردم .. - اگر تا اخر هفته پولو نداد چي ؟ فعلا كه مخم پوكيده ..... به مانتوهاي رنگ وار رنگ ازيتا نگاه كردم .... .......خواستم يكيشونو بردارم كه يه پالتوي سفيد رنگ بدجور شروع كرد به چشمك زدن ... برش داشتم و جلوي اينه قدي جلوي خودم گرفتمش .... - اوكي همينو مي پوشم ...كه جز من براندازه تن كس ديگه اي نيست .... ......زير پالتوي اويزون شده تو كمد ديدم يه جفت چكمه سفيد ساق بلند با پاشنه هاي بلند هم هست ... - به جانم خودم...اين سليقه مهردادي .....اين دختر از اين هنرا نداره .... يه شال سفيدم سرم كردم .... بعد از اينكه كارم تموم شد به طرف در حركت كردم ..حفظ تعادل با اين كفشا يكم سخت بود ... به زور خودمو به پله ها رسوندم ... يه قدم ديگه برداشتم كه نزديك بود بيوفتم ... زودي نرده ها رو چسبيدم ... يه لحظه با خودم فكر كردم ..امروز كه يخ بندون نيست ...؟ -برم درشون بيارم ... - نه ديونه كلاستو جلوي اين قوز پايين نياريا ....بذار كفش ببره.... بعد يه خاك جديد بريز تو فرق سر پر شوره ات .... سيخ وايستادم و سينه هامو دادم جلوم..بند كيفو تو دستم محكم گرفتم و سعي كردم چيزي كمتر از ملكه انگلستان نداشته باشم .... خرامام خرامان از پله ها امدم پايين ... - واي چه صدايي راه انداختم انگار دنيا زير پاهاي منه .... پدرش تو سالن نبود .... -بيچاره لابد رفته با خودش خلوت كنه به خاطر اين عروس بي اصل و نصبش ... صداي ماشين مهرداد و شنيدم به طرف پنجره رفتم ....خودش بود .... اه چقدر اخمو...... اين پسر حال ادمو مي گيره .... يه دفعه يادم امد....نرفته باشه سراغ پليس؟.........نه بابا از تهديدم ترسيد .. شلو ول وارد خونه شد ..تنها چيزي كه تو و جود اين بشر بود و باعث مي شد از اين نظر تحسينش كنم اين بود كه در هر شرايطي به ظاهرش مي رسيد ..... -حيف اخلاقت سگيه وگرنه هيچ مشكلي ديگه اي نداشتي قوزو جان ..حيف حيف ...هيييييييي زهرمار فري ....ادمم نديدي؟......... نديد بديد با چشم دنبال ما گشت ....اصلا متوجه من نشد به طرف پله ها راه افتاد .... يه لحظه به ازيتا حسوديم شد ..انقدر دوستش داره كه داره اين همه براش غصه مي خوره ؟ اروم از پله ها بالا مي رفت كه پدرش بالاي پله ها ظاهر شد ... نادر- كي امدي ؟ مهرداد- همين الان نادر- پس داري كجا مي ري ؟ مهرداد- فكر كردم اماده نشديد......... داشتم مي رفتم تو اتاقم .. نادر- ما خيلي وقته اماده ايم ...به طرف مهرداد رفت و برش گردوند و دستاشو گذاشت رو شونه اش .. نادر- يالا راه بيفت ....و هولش داد به طرف پايين نادر- پس فريماه كجاست ؟ مهرداد- بابا اين فريماه ديگه كيه ؟ نادر- يعني مي خواي بگي اسم عروسمم نمي دوني ؟برووووو ..بچه ..انقدر برام بازي در نيار .. به پايين پله ها رسيدن ...پدرش از اون پايين به گمون اينكه من تو اتاقم هستم صدام كرد نادر- ..فريماه كجايي بدو بيا ... مهرداد روي نزديكترين مبل نشست و دستشو گذاشت رو پيشونيش نادر- فريماه....... دختر بدو .... رفتاراي مهرداد آزارم مي داد...اين ناراحت شدنش براي ازيتا.....وبر خورداي بي ادبانش با من ... اما وقتي مي ديدم انقدر اذيت مي شه ..خودم ناخواسته براش ناراحت مي شدم بهشون نزديك شدم با صداي كه ناراحتي توش موج مي زد من كه خيلي وقته منتظرم ... پدرش سريع به طرفم برگشت ..مهرداد سرشو بلند كرد ... نادر- واييييييي.... براووووووووووو ....ببين چه عروسي خوشگلي دارم من ....عمه ملوك اگه از ديدنش سكته نزنه كليه ... به زور لبخندي زدم كه همراهيش كرده باشم ... اما مهرداد همين طور نگام مي كرد ..با چهره اي ناراحت بهش نگاه كردم .... لابد تو دلش مي گه اين گدا صفت تمام لباساي عشقمو به گند گشيد ه .... نادر- شما دوتا چتونه.؟........چرا انقدر بي حاليد؟...بابا پاشيد كلي امروز براتون نقشه دارم ... نادر- تو روخدا انقدر بي ذوقو دل مرده نباشيد ...مگه من به جز شما دوتا كي رو دارم ....به طرفم امد دستشو انداخت رو شونه ام نادر- بيا بريم اين اقا تا از كما در بياد ..من و تو به ماشين رسيديم ... ......دلم مي خواست حداقل يه نگاه تحسين كننده روم داشته باشه..... پشيمون شدم چرا اينا رو پوشيدم .... من تو فكر مهرداد...........و پدرش در فكر اينكه من هنوز ناراحت حرفايم كه بهش زده بودم نادر- زياد بهش فكر نكن ..اينطوري كه همش خودتو اذيت مي كني .... بعد بهم لبخند زد .....باشه؟ بهش نگاه كردم با خنده بهم نگاه مي كرد.. فقط يه لبخند مي تونست جواب حرفاش باشه خدا كنه اين بازي زودتر تموم بشه ....محبتهاي پدرش اعصابمو خرد مي كرد .... هنوز به ماشين نرسيده بوديم كه مهرداد زودتر از ما امد و پشت فرمون نشست ... پدرش سريع در عقبو باز كرد نشست و در و بست ..در عقبو خواستم باز كنم.... ولي باز نمي شد ..سرمو اوردم بالا و بهش نگاه كردم ... نادر- عزيزم من خيلي گنده ام ........اينجا جات نمي شه ...برو جلو ..اينجا براي خانوم خوشگلا جا نداريم ... - ولي من دوست داريم اين جا بشينم ابروهاش انداخت بالا ... دستگيره درو گرفتم كه خودم باز كنم ولي از تو قفلش كرد ... خندم گرفت ..اذيت نكنيد... من اينطوري راحت نيستم كه شما عقب بشينيد و من جلو ..خم شد به طرف جلو و رو به مهرداد نادر- من نبايد اين كارارو كنم بي ذوق .. در جلو رو از داخل برام باز كرد... نادر- حالا بپر تو .....تا اون رو خوشگلم جونه نزده .... بالاجبار جلو نشستم ... نادر- زمان ما بخدا فقط منتظر بوديم يه لحظه..به جان شما دوتا جيگر يه لحظه .... بابا مامانمون از ما غافل بشن ..حالا روزگار ما رو داشته باش.... بايد من التماسشون كنم ..اي خدا چقدر من بد بختم ... به نيم رخ عصبي مهرداد نگاه كردم...پدرش فهميد سرشو از بين دوتا صندلي اورد جلو ...بهم نگاه كرد .. نادر-غصه اين چهره اخمو رو مي خوري ...؟ غصه نخور ايكي ثانيه الان ترتيبشو مي دم ..از پشت فك مهردادو گرفت .. نادر- افرين بابا بگو اااا...حالا لبا رو غنچه كن.... بعد مثل كش تنبن ..كشش بده اين ور اون ور .... واي فريماه داره درست مي شه .... به خنده افتادم ........... مهرداد به زور خندشو نگه داشته بود ... مهرداد- بابا خواهش مي كنم ... بخند وگرنه مجبورم تا اخر همينطور فكتو نگه دارم .... نادر- راستي مهرداد بهت گفتم ..نه نگفتم ......اگه بدوني چي برات گرفتم ..... در حالي كه دستاشو تو هوا تكون مي داد نادر- برات يه شلوار گرفتم كه فقط بايد ببيني ....يه چيزي مي گم يه چيزي مي شنوي شلوار كردي ...حالا از اين كرديا ساده نه ها....... فكر شو كن 5 متر پارچه فقط توش به كار رفته بس كه گشادي پسر ... فكر كنم دوتايمون توش جا بشيم ...تو توي اون لنگه اش منم اين يكي لنگه اش ...حالا هي حال مي ده توش وول بخوريم سه تايي به خنده افتاده بوديم ... نادر- مي دونم الان ذوق كردي ....ولي برو اول به منو عروسم ناهار بده بعد بيا سوغاتيتو بهت مي دم... مهرداد داشت كم كم يخش باز مي شد .... مهرداد- براي من فقط همينو گرفتي ؟ پدرش جدي شد و سر جاش نشست و با اخم نادر- نه لابد مي خواستي كل مغازه هاي اونجا رو برات خالي مي كردم ....براي همين تنبن مي دوني سر چند نفر كلاه گذاشتم ...دوتايي بهش نگاه مي كرديم ... نادر- نترس فريماه براي تو تنبن نيوردم ....عوضش يه چيزي اوردم كه .... يه دفعه ساكت شد... نادر- ايه زرنگيد .....داريد حرف از دهنم مي كشيد ...چي شد حرف سوغاتي امد ..دراي برج زهرمارتون بسته شد ... مهرداد- از دست شما بابا .. .مهرداد ماشينو رو شن كرد ... مهرداد- و لي براي ناهار زوده ها بابا؟ نادر- پسر هزاربار نگفتم تو كار بزرگتر از خودت دخالت نكن ..خودم عقلم مي كشه .... به ساعت نگاه كرد .. نادر- تو برو تا بگم..... قراره قبل از ناهار ..كل دنيا رو تكون بديدم ....اونم چي ...سه نفري ..اي جان .....چه شود مونده بودن پدرش اين همه انرژي رو از كجا مياره.... از در خارج شديم مهرداد پياده شد درو ببنده ...وقتي نشست پشت فرمون نادر- دختر ..پسرا ..حالا دستا به بالا برگشتيم طرفش مي گم دستا به بالا ... خودش دوتا دستشو اورد بالا دوتايمون اروم دستامون اورديم بالا .... نادر- ببخشيد مي پرسما..چيكار كنم بچه ام.... حاليم نميشه كه.... ..شما نامزديد الان ديگه؟ دوتامون با حركت سر گفتيم اره دهنشو كج كرد دستاشو توهم قلاب كرد و به عقب تكيه داد نادر- اره جون عمه ملوكتون يه دفعه با خنده سرشواورد جلو .... اگه نامزديد .پس .حلقه هاتون كو؟ ..هان؟ هان؟ديديد مچتونو گرفتم ... رنگ دوتامون پريد.. نادر- فكر نكنيد.... فكر نكنيد ...ز.ود زود جواب منو بديد مهرداد- بابا وقت نكرديم ... نادر- چه وقتي بهتر از الان .... دوتا مون ....چي ؟ پدرش به سقف ماشين نگاه كرد ..خدا اين دوتا چرا انقدر بي بخارن ... انگشتشو اورد بالا نادر- حلقه يك شيء گران بها مي باشد هم از نظر قيمت هم از نظر عشقولي ... كه تو وجود دوتاتون اصلا نيست انگشتشو تكون داد..ملتفت شديد؟ مهرداد دست تو موهاش كرد... نادر- پس برنامه اولمون معلوم شد ...پيش به سوي جواهري اقاي صولتي .... مهرداد- بابا الان لازم نيست نادر- لازم بودن يا نبودنشو من تشخيص مي دم ...حالا حركت كن .... مهرداد با نفرت بهم نگاه كرد و حركت كرد ... نمي دونم چرا انقدر احساس زيادي بودن مي كردم ....   فصل ششم وارد يه مغازه بزرگ شديدم ...كمي هول كرده بودم .... پدرش پشت سرمون.... يه دستش رو شونه من و يه دست ديگه اش رو شونه مهرداد بود ... نادر- د يالا راه بيفتيد.... سد معبر نكنيد ... و كمي دوتامونو به طرف جلو حركت داد... صاحب مغازه داشت از پله ها پايين ميومد كه متوجه ما شد صولتي- به جناب حشمت عزيز نادر- به جناب صولتي خسيس دوتاشون شروع كردن به خنديدن...پدرش از بين من و مهرداد رد شد و براي دست دادن با صولتي از ما جدا شد برگشتمو به مهرداد نگاه كردم ... مهرداد- بهش چي گفتي؟ - به توچه مهرداد- چه دروغايي براش سر هم كردي ؟...فريماه ديگه كيه؟ ازش رو گرفتم و به ويترين مقابلم نگاه كردم -اسم اصليمه ... با عصبانيت لباشو گاز مي گرفت ... مهرداد- بهش بگو حلقه نمي خواي بدون نگاه كردن بهش ........پوزخندي زدم ... - دلت مياد؟......... اين همه راه امديد...حيفه....حداقل بذار يه چيزي بگيريم ... مهرداد- نكنه از اين طريقم مي خواي سر كيسمون كني ؟ ... با عصبانيت چرخيدم طرفش ... - نگران نباش ...حلقه رو كه گرفتيم دو دستي مي ذارم كف دستات ...من به اين چيزا احتياجي ندارم مهرداد دست به سينه شد و با لبخند تمسخر اميزي مهرداد- چرا نداري؟... تو هم مثل دختر و زناي ديگه.... يعني از اين چيزا خوشت نمياد؟............به نظرم داري از اين بازي لذت مي بري ...؟ لبخندشو پررنگ تر كرد .... دلم برات مي سوزه.... گناه داري ...بازي كن و با اين خيال خوش بگذرون ... فكم منقبض شد ... مهرداد- راستي نمي خواد بهم پسش بدي عزيزم ..بذار يه چيزي داشته باشي.... كه تا اخر عمرت دلت بهش خوش باشه ... دستاشو كرد تو جيب شلوارش مهرداد- انقدرم براي پدرم مظلوم نمايي نكن ......اگه بفهمه واقعا كي هستي.... با همون دستاش كه همش دستاتو مي گيره..... خفت مي كنه و با خفت و خواري تحويل پليست مي ده چشممو بستمو باز كردم .......كه به اعصابم مسلط بشم - تو اگه پولمو بدي.... اين بازي رو حتي همين جا هم كه شده تموم مي كنم مهرداد- امروز كه بيرون رفتم....تونستم نصفشو جور كنم ...تا فردا اماده است ..... ولي براي بقيه اش تا اخر هفته صبر كني ... با خودم گفتم همون نصفشم شايد كافي باشه ...بايد به رضا موشي خبر مي دادم ... ديگه تحمل اين همه تحقير شدنو نداشتم ... همونطور با حالت دست به سينه ...به يكي از ويترينا تكيه داد به پدرش نگاه كردم ..هنوز گرم حرف زدن با صولتي بود ... با پوزخند مهرداد بهم نگاه كرد ... مهرداد- نه خوشم مياد مثل اين دهاتيا تازه به دروان رسيده بر خورد نمي كني ....كه از هول حليم مي يو فتن تو ديگ ...سليقه اتم بد نيست ... از اين نظر بايد بگم چند سر و گردان از ازيتا سر تري .... به اندامم به حالتي نگاه كرد ...كه انگار داره جنس مي پسنده .... ازش فاصله گرفتم و به يكي از ويتريناي ديگه تكيه دادم... مهرداد- راستي عروس خانوم ...چطور خودتو انقدر لاغر نگه مي داري؟ اوه ببخشيد چه سوال مسخره اي كردم ...يادم نبودكه ...غذا به زور گيرتون مياد ...وگرنه چه مي دوني لاغري و رژيم چيه ؟ داشتم داغون مي شدم ..نبايد كم ميوردم .. به طرفش قدم بر داشتم با اون چكمه ها تقريبا هم قدش شده بودم ... دقيقه رو به روش وايستاده بودم ..هرم نفساش بهم مي خورد ..از حركتم جا خورد ... لبخندي زدم .. - مي دوني چيه؟.....برام مهم نيست درباره من چي فكر مي كني ...وقتي پدرتو مي بينم كه چقدر مهربونه ..فكر مي كنم علاوه برتو از اونم مي تونم پول بگيرم ..البته اشتباه نكني ..اين پول ميشه هديه يه پدرشوهر مهربون به عروس خوشگلش.. دهنمو كج كردمو كمي سرمو تكون دادم - يه چيز تو مايه هايه همون 700 تا ...مي دوني كه... دلش نمياد دل عروس خوشگلشو بشكنه ...مخصوصا از وقتي كه فهميده پدرم..... پدرم واقعيم نيست ... حالا هر چي دوست داري درباره كلاس لاغري و رژيم سخنراني كن قوزو .بي نمك ...با يه پوزخند - والبته بي خاصيت . از جماعت شما انتظاري بيشتر از اين نيست ...با خنده ازش فاصله گرفتم ...يه دفعه دو قدم رفته رو برگشتم و با خنده و ادا - مهرداد عزيزم مي دونم خيلي غصه منو مي خوري ...ولي زياد غصه منو نخور .... با پول بابات قول مي دم از اين لاغري در بيام ....چون انوقت پول براي گرفتن غذا دارم....اونقدر كه چاقيم بزنه تو ذوق .... ولي اون موقعه ام غصه چاقيمو نمي خورم.... انقدر دارم كه خوشگلتر از تو برام سر و دست بشكنن .... داشت حرص مي خورد ..هر دومون به چشماي هم خير ه بوديم .. نادر- بچه ها كجاييد؟ دو بيرم...... بابايي داره صدامون مي كنه خوب نيست زياد منتظرش بذاريم ... برگشتم طرف پدرش و با لبخند -امديم ... به مهرداد نگاه كردم ... حرص بخور حرص بخور ..بي لياقت ... منو مهرداد رو صندلي نشستيم ..صولتي جعبه اي رو در اورد و جلومون گذاشت .....و پدرشم پشت سرمون وايستاد. نادر- فريماه كدومشو مي خواي ؟ - هر كدومو كه مهرداد جون برداره من مي پسندم .. نادر- اي بابا سليقه اينو براي چي مي خواي؟.... خودت بردار ..با لبخند - نه مهرداد بر داره ... پدرش به مهرداد نگاه كرد ... مهرداد با حالت كلافه اي نمي دونم نادر- مي بيني صولتي جان.... قراره من سر كيسه رو شل كنم ....حالا اين دوتا وروجك هي برام كلاس مي زارن اصلا خودم بر مي دارم دسنتشو اورد جلو و مثل بچه هاي ذوق كرده ....يكي رو برداشت .. نادر-دستو بيار بالا بابا جون ... دستمو تو دستش گرفت و حلقه رو تو انگشتم كرد.... دستمو به طرف مهرداد گرفت نادر- بين چه قشنگه..... نظر تو چيه مهرداد بابايي؟ مهرداد خواست جواب بده ولي پدرش نذاشت چيزي بگه نادر- نظرت خودت چيه دخترم؟ -عاليه ... نادر- واقعا ؟ - بله نادر- خوب پس همينو بر مي داريم ... خواستم حلقه رو از دستم در بيارم نادر- نه درش نيار ...بذار بمونه .....حالا پاشيد يه جاي اصلي ديگه مونده ... مهرداد- ديگه كجا بابا؟ نادر- فريماه جان تو مي ري تو ماشين..... ما الان ميايم ... - چشم از جام بلند شدم ... از در خارج مي شدم كه صداشون شنيدم نادر- ..تو چه مرگته؟.... اين چه قيافه مزخرفيه كه به خودت گرفتي.... دختر مردم دق كرد با اين چهره ات ... لاقل به ظاهر هم كه شده بخند..... نگاش كن تو روخدا انگار مي خوايم اعدامش كنيم ... برو سوار شو تا من حساب كنم بيام ... مهرداد- خودم حساب مي كنم نادر- برو بعد اداي مهرداد رو در اورد .....خودم حساب مي كنم سريع قبل از اينكه مهرداد بياد.... رفتم و سوار شدم به انگشتم نگاه مي كردم ....كه مهرداد امد تو ماشين ... سرمو چرخوندم ..... مثلا به بيرون نگاه مي كردم مهرداد- با پدرم كاري نداشته باش..... پولتو جور مي كنم..... به حق خودت قانع باش ..دلت مياد باهاش اينكارو كني؟ .... - چطور تو دلت مياد بدترين حرفا رو بهم بزني مهرداد- باشه ديگه نمي زنم... ولي تو هم با اون كاري نداشته باش ... برگشتم سر جام درست نشستم .... - ديگه حق نداري بهم بگي گدا صفت ... پوزخندي زد مهرداد- از اين كلمه بدت مياد ... - كيه كه خوشش بياد ...كه حالا من دوميش باشم ... در ثاني من گدا نيستم ....از اونايم نيستم كه يه جا 100 ميليونم نديده باشن ..من چشمم سيره جناب مهرداد- براي همين ادم دزدي مي كني - مجبور نبودم اينكارو نمي كردم مهرداد- همه همين حرفو مي زنن - برام مهم نيست باور مي كني يا نه حتي از اون پول يه 1000تومنشم به من نمي رسه تا فردا پولو جور كن شايد به همون نصف راضي شدم و زود گورمو گم كردم .... بهش نگاه كردم .... مهرداد- حالا واقعا اسمت فريماه؟ سرمو تكون دادم .. رو فرمون در حال كه رو لبش خنده بود ضرب امد... - نگران ازيتاتم نباش جاش امنه ..تماس گرفتم و بهشون گفتم فعلا چيز نفرستن .... يكمم كه شده براي دل پدرت بخند..........چه گناهي كرده كه بايد تحملت كنه مهرداد- لازم نيست شما به بنده درس اخلاق بدي خواستم حرفي بزنم كه پدرش امد و سوار شد .. دستاشو بهم كوبيد و با خنده نادر- اينم از حلقه..... حالا بريم يه جاي خوب خوب مهرداد از اينه به پدرش نگاه كرد ... پدرش موذيانه خنديد... نادر- چرا حركت نمي كني ؟ مهرداد- الان نه بابا نادر- مهرداد بابايي سوئيچ كجاست ..؟ مهرداد سوئيچو اورد بالا ...پدرش از دستش قاپيد .. نادر- بپر پايين بچه مهرداد- چي ؟ نادر از ماشين پياده شد ...درسمت مهرداد و باز كرد ... راننده خوشتيپ نمي خواي جيگر مهرداد- بابا خودم مي رونم نار- نه از تو ديگي براي من نمي جوشه بازوشو گرفت و كشيد پايين ... مهرداد مجبور شد پياده بشه و رفت صندلي عقب نشست نادر با خنده از تو اينه به مهرداد كه اخم كرده بود و دست به سينه نشسته بود نگاه كرد نادر- چه عيبي داره....يكمم منو عروسم جلو بشينم..خسيس ماشينو روشن كرد گوشيشو در اورد .....و شروع كرد به تماس گرفتن نادر- السلام عليك يا رفيق نا رفيق .... بلند خنديد ....... اره هستي ديگه .. همون طور كه حرف مي زد بهم يه چشمك زد اگه رفيق بودي... تو اون دفتر در پيتت.... چند باره زنم داده بودي ...... اي بابا از ما كه گذشت .. بايد دست اين بچه رو بذارم تو حنا چيكار كنم ديگه ديدم داري مگس مي پروني گفتم تو هم به يه نوايي برسي ...... نه تا 20 دقيقه ديگه اونجاييم .. متوجه حرفاي پدرش مي شدم ...فكر نمي كردم انقدر قضيه رو جدي گرفته باشه به مهرداد نگاه كردم ... دستشو گذاشته بود رو صورتش و با ناراحتي به بيرون نگاه مي كرد .... به پدرش نگاه كردم ... نبايد انقدر ازارش مي دادم ..من حق نداشتم با زندگيش بازي كنم .... - بابا با خنده.... جان بابا - ميشه از خيرش بگذريم مهرداد- از خير چي ؟ به زور لبخند زدم ... - يكم عجله نمي كنيد؟ نادر- دختر تا الانمش كلي ديرشده... به مهرداد نگاه كردم ...حواسش به من و پدرش بود .... نادر- نكنه خودت نمي خواي ...؟ دهنم قفل شد ... نادر- دختر اگه بخواي هي به ساز اين جناب برقصي... تا صد سالگيتونم بايد تو عقد بمونيد... البته اگه دست خودش باشه ....به عقد هم نمي رسيد ... نفسمو دادم بيرون نادر- بهم اعتماد كن من پسرمو از تو بهتر مي شناسم .... با خنده از تو اينه .. نادر- مگه نه قند رژيمي بابا سرشو تو حين رانندگي بهم نزديك كرد نادر- انقدر ساده نباش ...الان داره برامون كلاس مي زاره ...من مي دونم پدر سوخته دل تو دلش نيست... تو دلم گفتم ..اره دل تو دلش نسيت كه پوست سرمو قلفتي بكنه ... نادر- فردا شبم مهموني مي گيريم ....چطوره ؟هان؟عاليه نه؟ راستي اصلا شما براي نامزديتون مهموني گرفتيد؟ بايد چي مي گفتم ...به مهرداد نگاه كردم مهرداد- نه قرار شد پدر و مادرش بيان ..شما هم باشيد بعد نادر سرشو با سرخوشي تكون داد الان يكي مي گيريم.... اونا هم امدن يكي ديگه خدارو چه ديدي شايدم عقد و عروسي رو با امدن اونا يه جا گرفتيم ... - كاش مي ذاشتين براي فردا..... شما هم تازه رسيديد خسته ايد ناد- اوه همچين مي گه خسته..كه انگار كوه كندم ....نه جانم بنده از جلوي در خونه ام ماشين گرفتم يه راست رفتم فرودگاه ..اونجام بارامو كه خودم برنداشتم ...خدا بيامرزه اين چرخا رو.... به خدا خيلي خوب كار مي كنن..بعد از اونم كپيدم تو هواپيما و تا اينجا تا تونستم خرو پف كردم ..بيچاره بغل دستيم ... عاشق صداي خروپفم شده بود......انقدر كه از عشق به جونش افتاده ...نتونست تحمله كنه و جاشو عوض كرد ..بعد از اونم كه ماشين دربست تا اينجا .. پشت سرشو خاروند نادر- ولي راست مي گيا خيلي كار كردم ... پس چرا خسته نيستم ...؟ با خنده اهان فهميدم نكنه منم عاشق طرف شدم......كه از عشقش از خواب و خوراك افتادم .. مهرداد با خنده مهرداد- حالا اين عشقتون چند سالش بود؟ نادر- جونم براي جون با وجودت بگه اوني كه من ديدم .بيشتر از ..99 ساله اش نباشه كمتر هم نبود ..مهرداد نمي دوني چيه بود ..لامصب.... تريپي زده بود پسر كش منم كه چشم و گوش بسته ....يه دل نه صد دل عاشقش شدم ... مهرداد با خنده ..پس الان اينجا چيكار مي كنيد ...؟ نامرد با دلم بازي كرد و منو هوايي كرد ... بعد يه چيزي ديدم .كه دريچه هاي قلبم با ديدنش پلمپ شد .....اه اه نامرد ..دوست پسرش تو فرودگاه رو ويلچر منتظرش بود منو و مهرداد زديم زير خنده نادر- نمي دونم با اين شكست عشقي چيكار كنم ... بينيشو با ناراحتي بالا كشيد ... نادر- اره بخنديد ....نكشيديد كه ببينيد چه دردي داره ...ولي بيچاره خبر نداره تا يه مدت صداي دوست پسرشو نمي شنوه ... نه اينكه با ديدنش دل و ايمونم با ختم..... خواستم يه يادگاري ازش داشته باشم من و مهرداد بهش خيره شديم ... با خنده .....سمعكشو كش رفتم .......فقط نمي دونم كجا انداختمش ...از ديشب تا الان قلبم داره تالاپ تلوپ مي كنه با خنده -شوخي مي كنيد با انگشت ضربه ارومي به نوك بينيم زد مگه با تو شوخي دارم فينگل نادر- خوب خوب ديگه رسيديم ....اينم از اينجا ..... حالا مي ريم كه داشته باشيم پارك دوبله حشمت پنجه طلا رو نادر- اوه اوه چه با صفا شده اينجا ....نه خوشم امد اين مرد خوب به خودش رسيده ... نگران بودم بيايم اينجا افت كلاس پيدا كنيم ...ادم افت فشار داشته باشه تو اين دوره زمونه ولي افت كلاس نداشته باشه قبل از پياده شدن سرشو به گوشم نزديك كرد نادر- فريماه پيش خودمون بمونه...اين يارو 4 تا زن داره ...نمي دونم چرا اين مرد سير موني نداره .....خدا بهم رحم كرد دستيمو باهش بهم زدم ..وگرنه كار دست خودمو و مهرداد مي داد مهرداد با خنده پس براي چي الان داريم مي ريم پيشش ... نادر- باز تو توي كار من دخالت كردي؟...اخر خطه همه پايين .... منو و مهرداد هنوز نشسته بوديم و با حالت دمق منتظر چيزي بوديم ..كه مانع از پايين رفتنمون بشه پدرش سرشو با ناراحتي تكون داد ..يه دفعه با داد بلندي مگه من با شما دوتا نيستم .. دوتامون از ترس عرض 2 ثانيه از ماشين پايين امديم نادر با غرور از ماشين امد پايين ..يقه كتشو با ژست با نمكي مرتب كرد...دستي به موهاي خوش حالتش كشيد نادر- نميذاريد ادم اروم باشه..... هي ادمو وحشي مي كنيد .... با پاي خودتون مي ريد تو .....يا باز خشونت به خرج بدم ... راه افتاديم .. نادر- افرين هميشه همين طور حرف گوش كن باشيد ... پشت سرمون با خنده راه افتاد نادر- اصلا نمي دونستم كه انقدر جذبه داشتم ... مهرداد كنارم راه مي رفت مهرداد- يه كاري كن - من چيكار كنم....؟.... پدر توه ....تو بهتر مي شناسيش ....مي توني خودت يه كاري كن .. يه دفعه گوشم شروع كرد به درد گرفتن و دادم رفت رو هو مهردادم بدتر از من نادر- پدر سوخته ها ..تو ماشين ..كنار من مي شينيدو دق و دلياتونو سر من خالي مي كنيد ..اون وقت پيش هم كه مي رسيد نجواي عاشقانه سر مي ديد... ...گوشمونو ول كرد هلمون داد جلو ... نادر- نگاه توروخدا.... اخر عمري دنبال خودم جوجه اردك راه انداختم ...هي بايد هلشون بدم ... راستي راستي داشتم كار دست خودم مي دادم ....با ترس به اطرافم نگاه مي كردم ... نادر- خوب كوچولوهاي بابا ......همين جا مي شنيد ...جم نمي خوريد ..كاراي بد بد نمي كنيد ..دست تو دماغاتون نمي كنيد ...از قندون قند كش نمي ريد ...منشي رو مسخره نمي كنيد ..برگشت و به منشي نگاه كرد ..نه اينو اجازه داريد كه مسخره كنيد... تا من برم بيام ... از ترس بدنم شروع كرد به لرزيدن ..سردم شد ....بايد به مهرداد مي گفتم كه كاري كنه ... - مهرداد مهرداد با تعجب ابروهاش انداخت بالا اولين باري بود كه با اسم خودش صداش مي كردم -پدرت داره جدي جدي كار دستمون مي ده مهرداد- اون موقعه كه خودمو داشتم تيكه تيكه مي كردم كجاي بودي....به حرفم گوش كردي ؟...حالا ديگه فايده اي نداره من پدرمو مي شناسم ....تا كارشو نكنه..... ول كن نيست - يعني براي تو مهم نيست شونه هاشو انداخت بالا مهرداد- نه............قرار نيست كه اسمت بره تو شناسنامه ام .... با عصبانيت بهش خيره شدم در حالي كه لبخند موذيانه اي مي زد مهرداد- ..تازه من چه مشكلي مي تونم داشته باشم تا ازيتا بياد تو هستي ديگه ... تو هم كه بد تيكه اي نيستي از جام بلند شدم - خفه شو .........خفه شو فكم شروع كرد به لرزيدن ... به درو ديوار محضر نگاه كردم ....نه من نمي زارم ..... من به اين بازي ادامه نمي دم ..حاضرم هر بلايي كه رضا مي خواد سر بياره ..ولي زير بار اين ننگ نرم حلقه رو با شدت و عصبانيت از دستم در اوردم و پرتش كردم تو صورت مهرداد گريه ام گرفته بود ولي خودمو نگه داشته بودم ... به طرف در رفتم ...... كه يكي از پشت بازومو گرفت .. فكر كردم مهرداده... - ولم كن كثافت ولي در كمال ناباوري....... پدرشو ديدم .. - من ..من ..فكر كردم نادر- چي بهت گفت ؟ لبام مي لرزيد ..به چشماي پدرش نگاه كردم ... نادر- مي گم چي بهت گفت كه انقدر بهمت ريخت مهرداد سريع خودشو به ما رسوند... مهرداد- هيچي بابا ....فريماه يكم حساس شده ...چيزي نشده با خشم بهش نگاه كردم .. پدرش با شك به دوتامون نگاه كرد ..و بازومو بيشتر فشار داد نادر- مي گم چي بهت گفت؟ ... مهرداد- هيچي..فقط فريماه ناراحته كه چرا پدر و مادرش نيستن ... نادر- اره؟ بايد حرفشو تاييد مي كردم .. - ببخشيد دلم براي مادرم تنگ شده بود..... اين بود كه.... نادر- من خيلي پيرم ...؟ دهنم باز موند..... تكونم داد نادر- اره؟ با حركت سرم گفتم نه نادر- پس منو خرفت و پير فرض نكن.... من كه مي دونم يه چيزي بهت گفته ...اگر نمي خواي فريماه مي تونيم بر گرديم ...من ناراحت نمي شم ... مهرداد باز لبخند زد ... غرورم در تلاطم بود و نمي دونستم چيزي ازش مونده يا نه - نه بابا..من به شما اعتماد دارم هر چي بگيد ...همونو انجام مي دم .. نادر لبخندي زد... نادر- افرين دختر خوب ....بعدا خودم به حسابش مي رسم ....بيايد بريم ...كه اقاي تاجيك منتظرمونه... پدرش جلوتر از ما راه افتاد ..مهرداد امد كنارم ..خواست چيزي بگه - خفه شو ..حالمو بهم مي زني ... و سريع خودمو به پدرش رسوندم ... تاجيك كمي سر به سر منو مهرداد گذاشت بعد گفت كه منو مهرداد جاي عروس و داماد بشينيم ..تا شروع كنه صورتم از شدت خشم و تحقير ملتهب شده بود ..اما اگه كسي نمي دونست فكر مي كرد از خجالته ... پدرش بهم نزديك شد نادر- مي تونم يه خواهش ازت بكنم ؟ سرمو اوردم بالا و با لبخند بله حتما نادر- اگه موقعه كه خطبه رو مي خونه چادر بندازي سرت ناراحت نمي شي لبخندم پررنگتر شد ... - نه اصلا ...خودمم مي خواستم... ولي چادر نداشتم .. نادر- اينجا خودشون چادر دارن ... خواستم بلند بشم . نادر-.بشين خودم ميارم اصلا به مهرداد نگاه نمي كردم كه ببينم چيكار مي كنه ..پدرش با محبت پدرانش چاردو باز كرد................ از جام بلند شدم و رو به روش وايستادم ..چاردو رو سرم انداخت ...... طوري نگام مي كرد كه فكر كردم واقعا پدرمه .... دوباره سر جام نشستم ... موهاي جلوم كه كمي ريخته بود بيرون...دادم تو.... اقاي تاجيك شروع كرد ... دلهره داشتم ..حالا نه از نفرت ..يه حس عجيب كه تا حالا تجربه اش نكرده بودم .... دوست نداشتم چشم تو چشم مهرداد بشم ...هيچ احساسي بهش نداشتم ..اگرم فكر مي كردم دارم ..با تمام اين حرفاش همه چي دود شد و رفت هوا هيچ علاقه اي به مهرداد نداشتم.......محبتي هم از طرفش نديده بودم كه حتي تو دوست داشتن يا نداشتنش دچار ترديد بشم تمام دل خوشيم پدرش بود..... و براي اونم كه شده بود مي خواستم ....به اين بازيه مسخره كه چيزي جز دردسر برام نداشت .ادامه بدم تا جيك براي خوندن از من اجازه گرفت ...چون قرار بود صيغه كنيم و عقدي در كار نبود ...پس فكر نمي كردم .....چيزي به عنوان مهريه بهم تعلق بگيره تاجيك- نادر جان مهريه اشون چيه ؟ مهرداد رنگش پريد ....به پدرش نگاه كرد ...نادر با خنده سرشو خاروند نادر- راستش انقدر هول كرديم.... كه اصلا يادمون رفت ...به مهرداد نگاه كرد نادر- مهرداد قبلا در اين مورد به توافقي هم رسيد يد؟ مهرداد امد دهنشو باز كنه... نادر- حالا هر چي كه به توافق رسيد... بمونه براي موقعه عقد ..الان دلم مي خواد مهريه عروسم ...نصف خونه ي خودم باشه ..كه اقا (مهرداد )فعلا غصبش كرده... مهرداد كه فكر كنم فشارش با زمين يكي شد ..چنان شل شد و به صندلي تكيه داد ....كه فكر كردم قطع نخاع شده ... قبل از اينكه تاجيك چيزي رو ياداشت كنه ... مهرداد سريع گفت مهرداد- ولي منو فريماه مي خوايم مراسم و همه چيمون خيلي ساده باشه ....حتي توافق كرديم .... مهريه اش يه سكه باشه نادر با چشماي متعجب بهم نگاه كرد نادر- اين خل راست مي گه ؟ برگشتم به مهرداد نگاه كردم .... فقط تو نگاش التماس بود نادر- بريد بابا .....شوخي نكنيد ....بنويس تا جيك جان به مهرداد نگاه كردم ....چشماش شده بود مثل اون روزي كه براي اولين بار منو تو اون لباس ديده بود من ادمي نبودم كه بخوام از اين كارا كنم ... بلند شدم رفتم پيش پدرش - بابا راست مي گه ...من اين مهريه رو نمي خوام نادر- خل شدي دختر.... با اين يه سكه كه اين(مهرداد) سر هفته با اين اخلاقش طلاقت مي ده با خنده .... -اگه بخواد با 1000 تا هم طلاقم مي ده ...من با اون يه سكه راحترم ... نادر- اخه نميشه كه دختر ....پدر و مادرت چي؟.... مي دونن؟ فقط سرمو تكون دادم ... نادر- فريماه جان .... حداقل بذار از يه سكه بيشترش كنيم ... -نه نادر با شك به مهرداد نگاه كرد.......مهرداد سرشو زود انداخت پايين .....كه بيشتر از اين به پدرش دروغ نگه نادر با ناراحتي بنويس تاجيك جان..... مرغشون فعلا يه پا داره ....من كه تو كار اين جونا موندم .. ولي خانوم خانوما ..اين كه براي صيغه بود ...موقعه عقد به حرف هيچ كدومتون گوش نمي كنم . برگشتم و پيش مهرداد نشستم ....دلم نمي يومد براي چزوندنش دست به اين كارا بزنم .... نيم نگاهي بهش انداختم ....اين بشر انقدر مغرور بود كه حتي يه نگاه قدرشناسانه اي هم تو نگاهش نبود ... تاجيك - عروس خانوم اجازه مي فرمايد ...؟ به پدرش نگاه كردم ...حالا پدرش شده بود همه چيزم ....بعد از پدرم تنها كسي كه مي تونستم خيلي دوستش داشته باشم... پدرش بود .... خنده هاش برام كافي بود ... پدر و مادري كه نداشتم كه بخوام از اونا اجازه بگيرم ..نيازي هم به اوردن اسم و پدر ازيتا نبود ..پس تنها بزرگترم پدرش بود... - با اجازه بابا بله و تا جيك خوند ....و به حساب اين رشته محبتو به ظاهر هم شده... به وجود منو مهرداد گره زد... مي تونستم نگاه رضايتو از چشماي مهرداد بخونم ....رضايت از اينكه كارشو كرده بود و نذاشته بود چيزي به عنوان مهريه به من تعلق بگيره تاجيك كارشو كه تموم كرد .... دم و دستكشو جمع كرد ....كمي در گوش نادر پچ پچ كردو با هم خنديدن و اون از اتاق رفت بيرون ... نادر از جيب كتش يه جعبه در اورد ....درشو باز كرد ....چشمم به گردنبند داخل جعبه افتاد ... فوق العاده قشنگ و گرون بود ...خودش گيره اشو باز كرد ... به طرفم نزديك شد.... با لبخند چادرو از سرو كشيد پايين و مشغول بستن گردنبند شد.....بعد اروم گونمو بوسيد ..خجالت كشيدم دستمو گذاشتم و روگردنبند... - خيلي ممنون ولي لازم نبود .... نادر- هديه پدرشو هر به عروسشه . .يه دفعه جدي شد حلقه ات كو ؟ يادم افتاد كه حلقه رو تو صورت مهرداد پرت كرده بودم ... نادر- از دستت افتاده ..؟. مهرداد- از دستش افتاد.... من برداشتمش .... مهرداد حلقه رو از جيبش در اورد ..به طرفم گرفت ... نادر- پسر بي خاصيت.... مگه داري بهش پول مي دي ..خودت دستش كن ... دستامو تو هم قلاب كرده بودم و رو پاهام گذاشته بودم ..مهرداد دستمو گرفت و به طرف خودش گرفت...... بدون اينكه بهم نگاه كنه ....حلقه رو كرد تو دستم ... نادر- من مرده اين همه ابزار احساساتتونم .. دوتامون حرفي نزديم نادر- خيل خوب لبو شدن بسه پاشيد بريم ...كه حسابي گشنمه ... از جاش بلند شد و از اتاق زد بيرون ... با ناراحتي از جام بلند شدم.... چاردو از سرم برداشتم و بردم سرجاش گذاشتم ...چرخيدم برم كيفمو بردارم كه مهردادو پشت سرم ايستاده ديدم ......با ناراحتي ازش رو گرفتم خواستم از كنارش رد بشم ... كه بازومو گرفت ...با خشم بهش نگاه كردم ... خواست چيزي بگه ولي فقط يه لبخند زد..... نمي دونم منظورش از اين لبخند چي بود ... خودشو بيشتر بهم نزديك كرد ...از حركتش تعجب كردم ..كمي خودمو به عقب كشيدم نادر- بچه ها مهرداد با صداي پدرش دستمو رها كرد و با سرعت از اتاق خارج شد ... رنگم پريده بود - درجه خل بودنش داره روز به روز مي زنه بالا.......بايد بيشتر از اينا مراقب خودم باشم ...فكر كنم تفنگ بالا سرش باشه ادم شه ... از اتاق خارج شدم ....نادر داشت با تاجيك خداحافظي مي كرد ....مهردادم به ديوار تيكه داده بود و يه پاشو رو ديوار گذاشته بود و. دستاشو تو جيب شلوارش كرده بود ... قبل از اينكه پدرشو ببينم ..مهراد خيلي برام چهره اي مردونه تر و پخته تري داشت ....اما در كنار پدرش و حرف گوش كن بودنش باعث مي شد فكر كنم يه پسر بچه 20 ساله است...كه فقط مي خواد لج كنه نادر- بچه ها بريد سوار شيد .....منم الان ميام مهرداد زودتر از من رفت و منم پشت سرش اين دفعه خودم رفتم و عقب سوار شدم .... تو اونجا كه بوديم..همش فكر مي كردم اتفاق جديدي افتاده ...ولي حالا كه تو ماشين نشسته بودم ..انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده باشه متوجه مهرداد شدم كه از توي اينه به من نگاه مي كنه ...به چشماش خيره شدم مهرداد- فكر نمي كردم انقدر فداكار باشي؟ - حالام نيستم ....پولو جور كردي؟ ....ديگه حالم داره از اين بازي بهم مي خوره .... زودتر پولمو بده تا دست زنتو بزارم تو دست مهرداد- فكر كردم ....اين بازي حسابي سر گرمت كرده .....و حالا حالا ها نخواي از نقشت بياي بيرون - تو مشكلت با من چيه؟ مهرداد- مشكلم اينه كه ازت بدم مياد پوزخند زدم - چه خوب.... قديميا كم بيراهم نگفتن كه دل به دل كانال داره ...زياد خوشحال نباش منم ازت خوشم نمياد مهرداد- براي همين از سر ذوقت بار اول بله رو گفتي -زيادي مراسم عقد با شكوهيم داشتيم..... كه با ناز و كرشمه براي اقا.... براي بار سوم جيك بزنم... تو جاش چرخيد و بهم خيره شد.... دوست نداشتم تو چشماش نگاه كنم ....رومو ازش گرفتم و به بيرون خيره شدم   به زود خنده اشو خورد ..با اينكه ازت خيلي خيلي بدم مياد ....ولي نمي دونم چرا انقدر دوست دارم باهات لج كنم ....دلت به حمايتاي پدرم گرم نباشه ..... در حالي كه پوزخند مي زد مهرداد- خيلي حالت گرفته شد.... نذاشتم نصف اون خونه رو مهرت كنه - نه حالم از اين گرفته شد.... كه پدر به اين خوبي چرا بايد يه انگلي مثل تو پسرش باشه چهره اش از حالت خنده.... به حالت انزجار و نفرت تغيير كرد مهرداد- ديگه بهت مي خندم پرو نشو بهش خيره شدم ..... نبايد جوابشو مي دادم....مي دونستم دنبال يه بهانه است .... مهرداد سريع خودشو از اون حالت جمع و جور كرد و باز با نيش باز مي شه زنگ بزني ..تا صداي ازيتامو بشنوم .... - نه برگشت و تو جاش درست نشست .....با لودگي مهرداد- چيكار كنم ..دلم براي شنيدن صداش داره پر مي كشه ... - بپا دل بي خاصيتت سقوط ازاد نكنه ..... مهرداد- اگه پولو بهت ندم باهاش چيكار مي كني؟ .....داشت رو اعصابم راه مي رفت ....مي دونستم كه مي خواد بازيم بده مهرداد- مي دوني ازيتا چي خونده؟..اصلا مي دونستي دانشجويه ؟خانواده داره ....هر وقت بهش نگاه مي كنم فقط خانومي از سرتا پاش مي ريزه.... ابروهامو انداختم بالا ... - حالا اين همه مزخرفاتو چرا به من مي گي؟ مهرداد- خواستم بدوني ....كه يهو هوات برت نداره....... كه با يه صيغه مي توني هر غلطي بكني -فعلا كه مي بيني تا هر وقت كه بخوام سوار خر مراد م.... و تا جايي كه بتونم سواري مي كنم ... اگرم ديدي به بابات گفتم يه سكه بسه..... براي اينكه مي دونستم تو بي عرضه تر از اوني كه بخواي مهريه امو پس بدي ..براي همينم بايد اونم از بابات بگيرم ... با تمسخر مهرداد- نه ديگه انقدرام بدبخت نيستم -همين بود كه اونجا داشتي از ترس مهريه سنگين بابات.... له له مي زدي سريع به طرفم برگشت مهرداد- باز بي ادبي شدي - مگه تو مودب موندي باز سرجاش نشست... مهرداد- مي دونستي پدرم شايد يكي دو روز ديگه برگرده - خوب برگرده مهرداد- بعد از اونم دلم مي خواد ببينم.... اينطوري دور بر مي داري يا نه - مگه امدم ...بابا جونت بود كه حالا از رفتنش بترسم منم مثل خودش با پوزخند.... - والا اين بابايي كه من ديدم تا براي من و تو عروسي نگيره رفتني نيست مهرداد- تو هم كه بدت نمياد - دروغ چرا ..عروس يه خانواده پولدار شدن كجاش بده .... از توي اينه بهش نگاه كرد.... مهرداد- بهتره اون زبونتو قيچي كني ...كه بد كار دستت مي ده - كار دستم داده كه اينجام مهرداد- فقط محض اطلاع بهت گفتم كه زياد پا رو دمم نزاري ...من بعضي وقتا يادم مي ره كه اروم باشم ..... -داري منو مي ترسوني؟ مهرداد- نه نمي ترسونم ....به هر حال تا يه مدت مثلا زنمي ...با خنده به طرفم برگشت...مگه نه؟ رنگم پريد .... - توي يه ادم هرزه و رواني هستي مهرداد- تو ام با همه اين تفاسير فعلا زن يه ادم هرزه و رواني هستي ..... ترس وجودمو گرفت به در محضر نگاه كردم .......پدرش داشت ميومد.... ادامه دارد...............   به نادر كه داشت به ماشين نزديك مي شد نگاه كردم .....تلفنش زنگ خورد ...در حال جواب دادن به طرف مهرداد امد..درو باز كرد .....با حركت چشم در حالي كه با طرف اونور خط حرف مي زد ..از مهرداد خواست بپره بغل.... مهرداد با غر غر كردن خودشو جا به جا كرد.... نادر- نه بهت گفتم كه..لازم دارم ..واجبه .... ....... تا كي ؟ ........ اي بابا خسر اين پولا براي تو كه چيزي نيست ..انقدر براي من قپي نيا .... ........ ماشينو روشن كرد... خيل خوب .....انقدر برام سوزنامه تعريف نكن ....اخرش كي ؟ ........ باشه ..خوبه .. .... با خنده..... جون به جونت كنن.... پول پرستي بودي و هستي ....افتاب پرست ...... باشه يه فكريم براي اون مي كنم .. از اينكه پدرش پيشمون بود خيالم راحت بود .....يه جورايي از تنها شدن با مهرداد مي ترسيدم .... نادر به مهرداد نگاه كرد تا دو سه روز ديگه پول اماده بشه..كه مشكلي نداري ؟ مهرداد بهم نگاه كرد..سريع خودمو زدم به اون راه كه دارم مثلا دارم بيرونو تماشا مي كنم ... نادر با نگاه مهرداد به من نگاه كرد و دوباره به مهرداد نگاه كرد ... مهرداد- نه عيبي نداره ..حالا چقدرشو .... مي تونه جور كنه .... نادر- همشو ..مردك مزخرف ..يه عمر هر جا كم ميورد .....ميومد پيش من..حالا كه ديده بهش رو مي ندازم.... برام ....ناز مي كنه... مهرداد- بابا ببخش نمي خواستم اينطوري بشه... نادر- ..اينو نگفتم كه هي برام شرمنده بشي بچه ... نادر از اينه به من نگاه كرد... باز با اين عروسم چيكار كردي ...كه پكره بهش لبخند زدم .... بيچاره خبر نداشت منو مهرداد ...مشكلمون حاد تر از اين حرفاست .... ضبطو روشن كرد ... وايستاد تا ببينه چي پخش ميشه من بي تو هيچم ..تو باور م نكن خيسم ز گريه .....تنها ترم نكنم عاشق نبودم ......تا با تو سر كنم اتش نبودم ......خاكسترم نكن نادر- اه اه اين چيه ....بي خود نيست كه اخلاقت اينقدر گند شده ..بس كه از اين اهنگاي دل مرده گوش مي كني .......يعني اي خاك مهرداد نادر سريع داشبوردو باز كرد... كه چيزي پيدا كنه 5- 6 تا سي دي تو دستش گرفت..... شيشه ماشينو داد پايين نادر- اولين سي دي..امممممممممممم......غمنامه است... به درد نمي خوره پرتش كرد بيرون مهرداد- اه بابا نادر- ....اه ساكت بچه نادر- بعدي ...اوه اينم خشم مهرداده... اينم به دردمون نمي خوره...اونم پرتش كرد بيرون نادر- بذار اينو ببينم ...زبونشو گاز گرفت... واي واي ... اين كه بالاي 18 ساله.... به درد هيچ كدوممون نمي خوره..توام برو پيش بقيه نادر- حالا بعدي..... بذار ببينم.......... خووووب......اره اين خوبه سي دي رو تو پخش گذاشت و صدا رو تا ته كرد ...ماشينو حركت داد و با اهنگ شروع كرد به بوق زدن ... دوستي ساده ما......،غير معمولي شد نمي دونم اون روز ....تو وجودم چي شد نمي دونم چي شد..... كه وجودم لرزيد دل من اين حسو.... از تو زودتر فهميد تو كه باشي پيشم ....ديگه چي كم دارم چه دليلي داره..... از تو دست بردارم بين ما كي بيشتر...... عاشقه؟...من؟... يا تو؟ هر چي شد از حالا.... ..همه چيزش با تو ديگه دست من نيست ...بستگي داره به تو بستگي داره كه تو ... تا كجا دوسم داري بستگي داره كه تو..... تا چه روزي بتوني عاشق من بموني....... ،منو تنها نذاري دست من نبود اگه..... اينجوري پيش امد مي دونستم خوبي..... ولي نه تا اين حد انگاري صد ساله...... كه تو رو مي شناسم واسه اينه..... اينقد روي تو حساسم من احساساتي....... به تو عادت كردم هر جا باشم آخر....... به تو بر مي گردم ديگه دست من نيست ...بستگي داره به تو بستگي داره كه تو .. تا كجا دوسم داري بستگي داره كه تو .......تا چه روزي بتوني عاشق من بموني .........،منو تنها نذاري نادر- با لايي كشيدن چطوريد بچه ها مهرداد- بابا تور خدا ....الان وقتش نيست ... نادر- پس كي وقتشه. بچه جون ..... سرعت ماشينو زياد كرد .... مهرداد- بابا تو رو خدا.... براتون اصلا خوب نيست ... نادر- همه اش تقصير خودته بچه ....من دارم جبران كم كارياي تو رو مي كنم..نمي خوام به عروسم بد بگذره ... حالا محكم بشينيد سر جاتون .... ... با اهنگ شروع كرد به همخوني .....سرشو تكون مي دادو مي خوند..شيشه طرف خودشو داد پايين ... از خنده داشتم مي تركيدم...دوتامون بي خيال مهرداد شده بوديمم ... مهردادم كه حرص خوردنش تو اون لحظه ها تماشايي بود ... وارد بزرگ راه شده بوديم .....همچنان سرعتشو زياد مي كرد ...و مي خوند .... يه ماشين مدل بالا... كه توش 3 تا پسر ژيگول ميگول بود ...همراه با ما شروع كردن به بوق زدن .... اونام صداي ظبطشونو زياد كرده بودن ....و همراه با ما خوشحالي مي كردن هر كس كه نادرو تو اولين نگاه مي ديد ...فكر نمي كرد بيشتر از 37 يا 38 سال داشته باشه ....خود منم اولين بار چنين اشتباهي رو كرده بودم ... رفتارش و تيپ زدنش واقعا هم چيزي كمتر از يه ادم 30 ساله نداشت .... پسرا سوت مي زدنو و جيغ مي كشيدن ....نزديك خروجي بوديم..... كه نادر براشون چندتا بوق زدن .... و با سرعت از بزرگاه خارج شد ....   مهرداد كه از عصبانيت تو خودش جمع شده بود... نادر- بچه انقدر جوش نزن .....ولي نه بزن .. برات خوبه ....انسان جايز الجوش است ...فقط بپا زياد جوش نزني كه صورتت جوشي مي شه ....از ايني كه هستي بي ريختر مي شي ..... نادر از توي اينه به من نگاه كرد نادر- مي دوني فريماه..... خيلي فكر كردم تا يادم بياد وقتي مهرداد به دنيا امد.... اولين چيزي كه گفته چي بود... چند ساله دارم زحمت مي كشم تا يادم بياد.... اخرش چندتا گزينه به ذهنم رسيد ...گفتم بيام از خودش بپرسم..به هرحال جون كنده به دنيا امده بهتره از من و تو حاليشه ... از هزارتا دكتر و متخصص بيشتر بارشه به مهرداد نگاه كرد نادر- خوب گوش كن بابايي جوابش برام مهمه ...بلاخره كه بايد كشف كنم اين اخلاقت به كي رفته از اون سوالاي كنكوري انحرافيم بدتره ..تو ام گوش كن فريماه ...ببين چيزي از قلم ننداخته باشم از بين دو تا صندلي به طرف جلو خم شدم و با خنده به نادر نگاه كردم... در حالي كه نادر به زور تلاش مي كرد نخنده و حرفشو بزنه نادر- اولين چيزي كه بايد گفته باشه چيزي بايد شبيه به اين بود ه باشه اوفففففف عجب چیزی این پرستاره....... كه چشمم اب نمي خوره اين بي ذوق چنين چيزي رو گفته باشه نادر- دست تو بکش خودم میام بیرون…... اين بيشتر بهش مي خوره ...و زد زير خنده يا اين..... برید کنار من اومدم…. اينم بهش مي خوره...پسرم بخدا تكه نادر- من به نشانی اعتراض سکوت کردم.... مهردادم هميشه سكوت مي كنه و به نشانه اعتراضاش هميشه حرص مي خوره نادر- دخترم یا پسر؟… فكر نكنم خودش تا الان جواب قطعي به اين سوال داده باشه..بس كه پسرم خوشگله .....دستي به سر مهرداد كشيد..ماشالله ماشالله ....ترشي نخوري يه چيزي ميشي...بابايي مهرداد سعي مي كرد از حالت عصبانيتش خارج نشه و خودشو نگه مي داشت كه نخنده اينجاش باحاله فريما ....با خنده .... .نا محرم تو اتاق نباشه اخه روتون به گلاب شورت پام نیست….. اينم فكر كنم با فرياد گفته باشه .. من و نادر بلند زديم زير خنده ...مهرداد سرشو به طرف شيشه كرد كه راحتر بخنده نادر- ما نخواییم بیایم بیرون کیو باید ببینیم؟...... به احتمال زياد طرف حرفش با مادرش بوده نادر- اخرشم با كلي اين درو اون در زدن بايد گفته باشه. .....من کیم؟تو کی هستی؟اینجا کجاست؟يا خدا مهرداد..نتونست خودشو بيشتر از اين نگه داره و همراه ما خنديد .... نادر- ديدي ديدي گفتم..... مطمئنم يكي از اينا رو گفته .......كه خودش الان يادش امده داره مي خنده .... نادر- فريما تو فكر مي كني كدومشونو گفته باشه ؟ با خنده به چهره به ظاهر اخموي مهرداد نگاه كردم -اممممممم......من فكر كنم همين كه به دنيا امده از تعجب تا 2سال حرف نزده باشه ..........با نادر بلند زديم زير خنده نادر – و ديگه مهرداد برگشت به طرفم ...به چشماش نگاه كردم ...مي دونستم منتظره ببينه من چي مي گم - و اينكه معلومه مهرداد چيزي نگفته..... اين بقيه بودن كه گفتن واي عجب عروسكيه با اين حرفم ....مهرداد خندش بيشتر شد داشت زيادي ذوق مي كرد..بايد حالشو مي گرفتم.... اونم جلوي باباش..... كه زياد خوش به حالش نشه -اما خودتون كه مي دونيد بچه ها اون موقعه كه به دنيا ميان با سيرابي مو نمي زنن.... بقيه ام براي اين كه دلتونو نشكنن چنين حرفي رو زدن ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ WwW.Atrebaroon.Blogfa.Com ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ فصل 8 واي من و نادر ريسه رفته بوديم از خنده ...ديگه تو جام نمي تونستم بشينم ..بد جوري زده بودم تو برجكش ....تا اون باشه حالمو نگيره ولي در كمال ناباوري ديدم مهردادم داره با ما مي خنده ... تو دلم رو نمك بخندي بي خاصيت ....چه خوششم امده ... داشتيم مي خنديدم كه صداي گوشي نادر در امد.... ...جونم ....خوب . .الان؟ شوخي نكن مرد ....الان كه نمي تونم تو الان كجايي؟ خوب .... نه من كه اونجا نيستم خوب معلومه تو لباسم شوخي نكنم باشه تو دلتم ...واقعا ...بابا بذار از راه برسم راه نداره؟ ........اخه ماشينو يه گوشه پارك كرد... نميشه فردا بيام .... ببين من الان بيام اونجا اين دوتا وروجك پشت سرم مي گن مشكوك مي زنما همه چيش پاي تو ...؟. خوب اين شد يه حرفي .....بذار از بزرگترام اجازه بگيرم .. نه بذار ساعتو ببينم .. تا يه ساعت ديگه خوبه .... باشه باشه ... با خنده تماسشو قطع كرد نادر- از فك زدن كم نمياره ...24 ساعته تلفن گوياست به طرف من و مهرداد برگشت ... نادر- شرمنده ...مي دونم مسافر نيم راهم...... ولي كاري پيش امده بايد برم ... سرشو از پنجره برد بيرون و زود اورد تو هوا م كه هواي دو نفره است ...تريپتونم كه خفن دو نفره.....وجود منم كنارتون بدتر از دي اكسيد كرين... مهرداد رستوان هميشگي كه يادته ... مهرداد با بي حوصلگي فقط سرشو تكون داد.... نادر از ماشين پياده شد..سرشو اورد تو و رو به مهرداد.. نادر- جان من اون روي زهرمارتو جمع كن ...بريد باهام يه ناهار دو نفره بخوريد .... حالام بپر پشت فرمون ... مهرداد پياده شد ...ماشينو دور زد ..به پدرش رسيد كمي دم در گوش پدرش پچ پچ كرد ... نادر با ارامش باهاش حرف مي زد .... مهردادم فقط سر تكون مي داد.... خيلي سعي كردم بفهم كه ببينم درباره چي حرف مي زنن ولي موفق نشدم ... مهرداد امد و سوار شد... نادر به طرف من امد ....خوب عروس.... تو ام با عقب باي باي كن بپر جلو .... - من جام خوبه نادر- د نشد ديگه ....وقتي من مي گم بگو چشم ..اما و اگرم نيار .... با ناراحتي و به زور لبخند پياده شدم..در جلو رو برام باز كرد..رفتم جلو نشستم ... سرشو از تو شيشه اورد تو ... نادر- مطمئن باشم مي ريد رستوان ؟ مهرداد سرشو تكون داد نادر- مطمئن باشم ....كله همو نمي كنيد ... دوتايموم سرمون تكون دادم با خنده مطمئن باشم زبونتونو موش نخوره منو و مهرداد كه تو باغ نبوديم ..فقط سرمون تكون داديم... نادر سيخ شد و با قيافه حق به جانبي بهمون خيره شد... مهردا خنديد مهرداد- خيالت تخت مي برمش همونجا ..از همون غذاهاييم كه دوست داري براش سفارش مي دم ....خوبه؟ نادر- اوكي پسر..... حالا خيالم راحت شد.......نشون دادي ....هنوز پسر خودمي ...مثل خودم اقا... خوشگل ..ماه دوتايشون خنديدن من كه ترس به جونم افتاده بود ...نمي دونستم چيكار كنم مهرداد ماشينو رو شن كرد و براي نادر چندتا بوق زد و از كنارش دور شد... از اينه به نادر نگاه كردم ...براي يه ماشين دست تكون دادو سوار شد ...ديگه نديدمش مهرداد صداي ظبطو كم كرد .... نفسمو دادم بيرون و به رو به رو خيره شدم .... بعد از طي مسافتي طاقت نيورد..بايد حرصمو در ميورد تا كه اروم مي شد.... مهرداد- مادمازل كه هوس خوردن ناهار بيرونو ندارن؟ ...يا دلشون به امر حشمت بزرگ خوشه ؟ جوابي ندادم ... مهرداد- نگفتي برم يا نه ؟ بازم سكوت ناز نكن دختر ...مطمئنم با وجود من بهت خوش مي گذره .....وخاطره يه روز به ياد ماندني براي هميشه تو ذهنت مي مونه نفسمو دادم بيرون... دلم بدجوري گرفته بود ...فقط مي خواستم زودتر از دست مهرداد خلاص بشم ...و به يه جاي دنج پناه ببرم و خودمو خالي كنم ... ظرفيتم به اندازه كافي تو این دو روزه پر شده بود .....خدا خدا مي كردم كه باز حرفي نزنه ....چون ديگه در توانم نبود جوابشو بدم مهرداد- جواب نمي دي عروس خانوم.....ديگه انقدر ناز امدن نداره كه ..بگو بله و خلاص بازم سكوت .... با حالت مرموزي سرشو به من نزديك كرد مهرداد- ولي امروز من هوس كردم كه بيرون غذا بخورم ......نظرت چيه؟ سرمو چرخوندم طرفش ..... با ارامش و خنده سرشو از من دور كرد و به رو به رو خيره شد ....به نيم رخش نگاه كردم ........منظورشو از این كارا نمي فهميدم.... به لبخند مسخره ای كه رو لباش بود نگاه كردم ....كمي ازش ترسيده بودم ..از اون پوشش بچه ي اروم و حرف گوش كن در امده بود ... و حالا مثل كسي بود كه وسيله اي رو از توي كوچه پيدا كرده باشه و بخواد هر جور كه مي خواد ازش استفاده كنه سر انگشتام يخ كرده بود با صداي لرزون ...اما محكم - مي شه خواهش كنم برگردي خونه مهرداد با خنده و تعجب به طرفم برگشت مهرداد- اوه..چي گفتي ؟ نمرديمو روي مودب فري خانومم ديديم .....نكنه جدي جدي باورت شده عروس خانواده شدي..... كه انقدر با نزاكت با من حرف مي زني -من هميشه مودب بودم .....فقط با هر كسي در حد و اندازه خودش حرف مي زنم .... سرشو تكون داد.. مهرداد- اهان .....الان حد و اندازه من دقيقا چقدره ؟ - با توجه به اون كله پوكت ....كه هيچي چي توش جا نمي شه ....بايد بگم اصلا تو وجود تو اندازه تعريف نشده ..كه حالا بخوام برات اندازه هم تعريف كنم مهرداد با خنده - خوشبحال بابام... مهرداد- حالا ما با اين همه دكو پزمون ...كه حد و اندازه نداريم ..اين خانوم مودب و داري اندازه ....مي خواد بيرون با اين ادم بي اندازه ناهار بخوره يا نه؟ جوابشو ندادم ...داشت دستم مي نداخت مهرداد- يا شايدم فري خانوم مي ترسن كلاسشون بياد پايين.... كه از مصاحبت با من فرارين ..... با خنده مهرداد- ببخشيد ديگه ...من مثل شما بچه پايين شهر نيستم .... برگشتم طرفش.... خندشو خورد ..... مهرداد- نظرت عوض شد عزيزم .....اهان همرام مياي ولي تو نمياي .. سرشو تكون داد... مهرداد- اينم خوبه ..تو تو ماشين مي موني منم مي رم تو ....اينطوري كلاس هيچ كدوممون پايين نمياد ....شايدم مي ترسي به اندام خوش تراشت صدمه اي وارد بشه .. قبلا بلبل زبون تر بودي .... مهرداد- نكنه داري تمرين مي كني چطور عروسي در شان خانواده ما باشي؟ افرين همينطور ادامه بده ..اولين قدم حرف گوش كن بودنه..داري موفق مي شي عزيزم ..كمك خواستي من پشتم چرا نمي تونستم جوابشو بدم ....دهنم خشك شده بود ..... اون حالت تهاجمي رو ديگه تو خودم نمي ديدم ....ولي نمي خواستمم جلوي مهرداد كم بيارم ... اگه جوابشو مي دادم همين طور ادامه مي داد....ولي بايد اعتراف كنم ... دربرابر حرفاش و متلكاش حسابي كم اورده بود بي توجه به مهرداد سرمو تكيه دادم به شيشه و با نوك انگشتم شروع كردم به بازي كردن با دستگيره در ..... خودش انگار فهميدي كه نبايد ادامه بده ....چون هر لحظه اماده انفجار بودم بعد از گذشت 20 دقيقه اي ..... جلوي يه روستوران بزرگ و شيك نگه داشت ..سرمو از روي شيشه برداشتم ... مهرداد- افتخار مي ديد .... خانوم مودب .... يا بايد در حد و اندازه خودت باهاتون برخورد كنم ؟ مهرداد- قربون ابجي فري.... بپر پايين ....يه اب دوغ خياري با هم تيليت كنيم و بزنيم تو رگ با اخم فقط به يه جهت ديگه نگاه كردم ... صداش تغيير كرد... مهرداد- بيا پايين .... بهش نگاه نمي كردم ... مهرداد- فريماه بيا ديگه مي دونستم حرفي بزنم اشكم در مياد... مهرداد- فريماه ..فريماه كمي سكوت كرد وقتي ديد جوابشو نمي دم مهرداد-...به جهنم همين جا بيشين ..هوا بخور ....منو باش كه دلم برات سوخته .....مي خوام ناهار دعوتت كنم ... - با صداي شبيه به فرياد .....دلت براي اون عمه ملوك 1000 ساله ات بسوزه سريع رومو ازش گرفتم سنگيني نگاشو حس مي كردم ...بعد از چند ثانيه در و محكم كوبيد و رفت ....نفس راحتي كشيدم ..انگار با بودنش اشكام مي خواست بياد.... ولي حالا كه به جاي خاليش نگاه كردم ...ديگه اشكي نداشتم .....نمي دونم چرا بي خود و بي جهت انقدر از خودم بدم امده بود .... اگه دست خودم بود ..دلم مي خواستم پياده بشم و به خونه خودمون پيش فائزه و طاهره برگردم .... ديگه بريده بودم... گوشي رو در اوردم و به جمشيد زنگ زدم ... دلم هواي يه صداي اشنا رو كرده بود.... صدام از شدت بغض گرفته بود .... از خودم از این لباس از رفتاراي مهرداد از همه و همه چي بدم ميومد و بي زار بودم .. جمشيد در حالي كه معلومه بود چيزي داره مي خوره جمشيد- چيه چيكار داري؟ -كجايي؟ جمشيد- كجا مي خواي باشم .....پيش این دختره جيغو....... تو این خراب شده ... -به رضا زنگ زدي؟ جمشيد- اره ...كلي قاط زد ...تا مي تونستم وق وق... اخرشم گفت بيشتر از يه هفته نشه ...راستي تو بچه ها رو كجا بردي ؟ تو جام سيخ نشستم -براي چي اين سوالو مي پرسي ؟ جمشيد- هيچي بابا...فقط رضا گفت ....بهت بگم اگه كار بيشتر از يه هفته طول بكشه ..با فائزه كوچولو كه پيش عمه اقدسشه خداحافظي كن .... جمشيد با دهن پر ......الان ایني كه گفت يعني چي ؟ دهنم خشك شد ... نه اين امكان نداره .... يعني رضا جاي بچه ها رو پيدا كرده ... گوشي از كنار گوشم برداشتم .....و با دلهره به اطرافم نگاه كردم ...مثل پرنده اي بودم تو قفس .... كه مي خواست بال بزنه ولي بالاش گير مي كرد ... دوباره گوشي رو گذاشتم دم گوشم - توي بي صفت چيزي بهش گفتي جمشيد - من ....نه مگه جاشونو به من گفتي؟ - مي دونم همش كار تو ...كثافت ....هرزه - با بچه ها چيكار داره؟..... مگه من عوضي اينجا كارمو نمي كنم؟ جمشيد- هي انقدر داد نزن ...من حواسم هست ....كاري بهشون نداره .....فقط براي اطمينان بچه ها رو پيش خودش نگه داشته ...نگران نباش -خفه شو........ خفه شو....... گوشي رو قطع كردم ... از رضا هر كاري كه فكرشو مي كردم بر مي يومد .......با ترس برای تمركز دستامو گذاشتم رو صورتم .... هول كرده بودم ...گوشي رو برداشتم .....سريع شماره رضا رو گرفتم .... بوق مي كشيد ..ولي جواب نمي داد... -د يالا جواب بده ديگه ... ....جواب بده كثافت اه..چرا جواب نمي دي دوباره گوشي رو جلوم گرفتم و شماره اشو گرفتم ... -كثافت چرا جواب نمي دي ... از ماشين پياده شدم ..بايد بر مي گشتم ...اصلا نمي دونستم بايد چيكار كنم ....هي دو قدم از ماشين دور مي شدم ...دوباره بر مي گشتم ...اخرشم دوباره برگشتم سرجام و تو ماشين نشستم .... باز شروع كردم به شماره گيري ...... جواب نمي داد... با عصبانيت گوشي رو محكم كوبيدم روي داشبورد ..... قدرت ضربه به قدري بود ....كه گوشي دربو داغوني كه رضا بهم داده بود ...از وسط نصف شد ... اعصابم به شدت متشنج شده بود ... بغضم بهانه مي خواست ....تو جام در حالي كه به صورت عصبي تكون مي خوردم شروع كردم به گريه ...دستامو اروم گذاشتم رو سرم ...هق هق گريه امونمو بريده بودم ... با ناباروري گوشي داغون شده رو تو دستام گرفتم ...بايد از تلفن عمومي تماس مي گرفتم .... با عجله از ماشين پياده شدم ...از ماشين دور شدم و دنبال كيوسك تلفن گشتم ....اشكام صورتمو خيس كرده بود... با دست صورتمو خشك كردم ... من جز اون بچه ها چيز ديگه ای تو دنيا نداشتم ....تنها به خاطر اونا دست به اين كار زده بودم .....نبايد مي ذاشتم رضا اونا رو از من بگيره .... نمي دونستم دقيقا كجاييم ....سر درگم به این اونور مي دويدم ....با اون سرو وضع و كفشا به زور راه مي رفتم.......چند بار نزديك بود بيفتم .... -لعنتي معلوم نيست منو كجا اورده ....به مردي كه از ماشين پياده مي شد ....و در حال حرف زدن با تلفنش بود نگاه كردم ......سريع به طرفش حركت كردم ..حركت كه چه عرض كنم.... بيشتر دويدن بود .... بهش رسيدم ...مقابلش وايستادم كه حرفش تموم بشه ... مرد همونطور كه حرف مي زد..... به سر تا پاي من نگاه مي كرد .... مرد - باباشه عزيزم ....هر چي تو بخواي ....من همونو برات انجام مي دم ... ....عزيزم گفتم كه امروز نمي تونم بيام ....داشت بهم لبخند مي زد ... با خودم.....مرده شور اون لبخند زدنت ..جمع كون اون گاله رو مرد- باشه باشه ...خودت مي دوني كه ....نه الان نمي تونم بگم .....شرمنده الان نههههه .... دستشو جلوي گوشي گرفت و با صداي كامل حال بهم زن و سوسولي.... نه عزيزم اينجا نمي تونم .....نميشه فدات شم كار دارم ..كاري نداري ....باي باي عزيزم....... و تلفنشو در حالي كه طرف پشت خط ...كه معلوم بود خانومه و داره بال بال مي زنه قطع كرد .... با لبخند..... مي تونم كمكتون كنم يه لحظه يادم رفت چي مي خوام ... گيج و منگ بهش نگاه كردم مرد- خانوم ...؟ تازه عقلم امد سر جاش -بله مرد- گفتم مي تونم كمكتون كنم .. -بله اگه اشكالي نداره مي خواستم با تلفنتون يه تماس بگيرم ...اجازه مي ديد مرد- خواهش مي كنم....... قابل شما رو ندارم .. و گوشيشو طرفم گرفت .... گوشي رو بدون كوچكترين مكثي گرفتم ....يه لحظه چشمامو بستم كه شماره رضا رو يادم بياد ...چشمامو باز كردم و شروع كردم .... گوشي رو گذاشتم دم گوشم .... مرد با چشماي هيزش به من به طور وقيحي نگاه مي كرد ....كمي ازش فاصله گرفت .... جواب نمي داد..دوباره شماره رو رو گرفتم .. دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد... - چي خاموش است؟ - لعنتي ..لعنتي . .بايد مي رفتم پيش اقدس ...اون بهم قول داده بود ...خدايا خودت كمكم كن يه بار ديگه تماس گرفتم..... بازم خاموش است. .دكمه قرمز رو با نا اميدي فشار دادم .... با ناراحتي گوشي رو به طرف مرد دراز كرد.. - خيلي ممنون ... به طرف ماشين راه افتادم .... مرد- خانوم برگشتم .. مرد- مشكلي پيش امده مي تونم كمكتون كنم؟ سرمو تكون دادم نه دستامو كردم تو جيب پالتو و راهمو گرفتم به طرف ماشين .....ذهنم يه لحظه اروم نمي شد مرد خودشو بهم رسوند... من بهنامم تو دلم ....خوب به درك..... به من چه..... به اسفلو سافلين كه بهنامي ...مرد تيكه بهش نگاه كردم دستشو به طرف دراز كرد ... به دستاش نگاه كردم مرد- نمي خوايد خودتونو بهم معرفي كنيد ...؟ باز با خودم - چرا من ...عمه نداشتمم ...بي غيرت جوابي ندادم و دوباره راه افتادم دوباره خودشو بهم رسوند مرد- من خيلي دوست دارم با شما بيشتر اشنا بشم .... ....تو غلط كردي به گور نمي دونم چي چيت خنديدي ...كه مي خواي با من اشنا بشي باز سرمو انداختم پايين این بار مرد دستمو گرفت مرد- دوست نداري با من باشي ؟ چشما چهار تا شد ..به زور مي خواست باهام اشنا بشه ... - اجباريه ؟ خنديد همه جا مي گن سكوت علامت رضاست ...ولي این خنده از هر علامت رضايي رضا تر بود - متاسفام من نمي خوام ..... مرد - خوب چه اشكالي داره يكم باهام اشنا بشيم ..مطمئنم پشيمون نمي شيد ......يه بار امتحان كن اگه خوشت نيومد ...مي رم و ديگه مزاحمت نمي شم (طبق اخرين امار گرفته شده از اقايون ......اين جمله در اكثر اقايون رواج داره ........... يه بار امتحان كن اگه خوشت نيومد ...مي رم و ديگه مزاحمت نمي شم..... ولي نتايج نشون داده كه جز تعداد معدودي براي این جمله تره هم خرد نمي كنن....) ...اومدم چندتا فحش ابدار نثارش كنم كه مهرداد- مگه شوهرش مرده كه توي بد قواره بخواي با هاش اشنا بشي ؟ مرد از ترس دو قدم عقب رفت .... دستمو ول كرد ...مهرداد بهم نزديك شد ...بازومو گرفت و منو به طرف خودش با عصبانيت كشيد .... مهرداد - تو اينجا چه غلطي مي كني؟ ... مرد- ببخشيد اقا نمي دونستم ايشون شوهر دارن .. مهرداد - حالا كه فهميدي ....گورتو گم كن تا به جرم مزاحمت به ناموس مردم ازت شكايت نكردم ... مرد از ترس دوتا پا داشت 4 تا ديگه ام قرض كرد.... د برو كه رفتيم ... به مرد كه داشت از ما دور مي شد ..كمي نگاه كردم ..بينيمو بالا كشيدم و به راه خودم ادامه دادم مهرداد از پشت محكم دستمو گرفت و با خشونت منو به طرف خودش چرخوند ... مهرداد- تو عادت به لاس زدن با همه داري ؟ - حرف دهنتو بفهم نفهم ...... مهرداد- من نه رو تو غيرت دارم نه اينكه برام مهمي (پس كلا از مرحله پرتي مهرداد جان )... مهرداد- فقط به خاطر اينكه پدرم فكر مي كنه تو ازيتايي مجبورم تحملت كنم... پس تا وقتي پيش مني انقدر خودتو بي شخصيت نشون نده..... بعد با خشم بيشتري ..... مهرداد- بعد از اينكه گوروتو گم كردي ....برو هر جايي كه دلت مي خواد و به بقيه كثافت كاريات ادامه بده ... محكم با دست چنان كوبيدم تو صورت مهرداد كه صورتش پرت شد سمت راست ... نفس نفس مي زدم .... - تو درباره من چطور فكر كردي اشغال ..فكر كردي منم از قماش شمام ...كه هر روز هر شب با يكي باشم ... هميشه موقعه عصبانيت فكم مي لرزيد ... به طرف ماشين رفتم .... كيفمو برداشتم .....مي خواستم برم پيش اقدس ...راهمو كج كردم به طرف جاده تا كه شايد ماشيني گير بيارم .... بايد خيالم از بابت بچه ها راحت مي شد .... مهرداد- سرتو كجا انداختي داري مي ري ؟ با حركت دست بهش حالي كردم يعني برو بابا ... صداي پاهاشو مي شنيدم كه دنبالم مي دويد .... سرعتمو تند تر كردم .... مهرداد- وايستا حركت تند منم به دو تبديل شده بود....چشمم به يه ماشين سواري خورد بايد خودمو بهش مي سوندم به طرف ماشين مي دويدم و براش دست تكون مي دادم .... هنوز فاصله ام با ماشين زياد بود ....با این چكمه ها بيشتر از این نمي تونستم تند تر برم .... مهرداد- ....فريماه صبر كن حالم ازش بهم مي خورد .... تو اون لحظه ها به تنها چيزي كه فكر مي كردم فائزه و طاهره بود ... خودشو بهم رسوند ..دستش به دستم رسيد و لي نتونست خوب دستمو بگيره...سريع دستمو از دستش كشيدم بيرون ... و دوباره دويدم .... ماشين برام نگه داشت به ماشين رسيدم ....در عقبو باز كردم و پريدم توش ... -اقا سريعتر برو ... راننده دنده رو جا به جا كرد كه حركت كننه ....يه دفعه در سمت من باز شر.... مهرداد دست انداخت طرف من ...و با قدرت منو به سمت خودش كشيد - با عصبانيت...... ولم كن .... مهرداد با يه حركت منو از ماشين بيرون انداخت .......و درشو محكم به هم كوبيد.... كه از صداي بسته شدنش ترسيدم ....با عصبانيت منو هل داد به سمت ماشين خودش... راننده هنوز منتظر بود... مهرداد- چرا وايستادي ..تماشاي سيرك تموم شد .... راننده شونه هاشو انداخت بالا و زير لب يكم غر غر كرد و حركت كرد... - تو به من چيكار داري؟ ..راوني .جوابمو نداد و منو يه بار ديگه هل داد به طرف ماشين .... عصباني شدم ....سر جام وايستادم از پشت سر م مي يومد... برگشتم به طرفش ... با دستم محكم كوبيد رو سينه اش - براي من لاتي بازي در نيار ..كه من از تو لاتترم .... و با كيف محكم كوبيدم بهش ...و از كنارش رد شدم ... این بار تنهاه چيزي كه فهميدم برگشت سريع خودم به طرف مهرداد و سيلي جانانه اش به صورتم بود... مغزم تا اطلاعاتو بياره بالا فكر كنم..... اندازه يه ويندوز بالا امدن طول كشيد با حيرت با پشت دست گوشه لبمو كشيدم .... به دستم نگاه كردم ..... منم كه خون نديده ..انگار گرز رستم خوده باشم ....(تو چي ديدي فري جان ) خون جلوي چشمامو گرفت .... خواستم يه مشت حواله بينيش كنم .... كه جا خالي داد و محكم مچ دستمو گرفت مهرداد- باز ديونه شدي ....؟ با دست ازادم كه كيفمو باهاش گرفته بودم ...به پهلوش كوبيدم ... مهرداد- چه مرگت شده .... فقط مي خواستم خودمو خالي كنم .... -دست از سرم بردار .....ديگه هم به من دست نزن ... ازش رو گرفتم شروع كردم به گريه كردن ...به طرف جاده بايد مي رفتم ... مهرداد اينبار دويد جلوم و با دوتا دستش بازومو گرفت ... محكم تكونم داد .. مهرداد -چت شده ..معني این وحشي بازيات چيه؟ بغضم تركيدم......محكم به سينه اش كوبيدم - همش تقصير توه ...... -چرا پول منو نمي دي ؟.......هان؟......چرا منو انقدر بازي مي دي؟ ...........از اذيت كردن من چي گيرت مياد نامرد...... ..صدام تو هق هق گريه هام گم شد ....... مهرداد اروم منو تو بغلش كشيد ....سرمو گذاشتم رو سينه اش و بلند گريه كردم ... با مشت هاي كم جوني بهش ضربه مي زدم.. - پول منو بده ...به خدا براي خودم نمي خوام .... حالا دستاشو دور حلقه كرده بود..صداش در نميومد... مثل این بود كه خودم براي خودم حرف مي زدم - چرا همه اتون مي خوايد جونمو بياريد تو دهنم ...مگه چيكارتون كردم ؟.....من كه سرم تو كار خودم بود ... -چرا بايد انقدر بدبخت باشم كه براي گند كاريه ديگران زندگي خودمو به گند بكشم ....با مشت هنوز مي زدمش. - به خدا این انصاف نيست ..انصاف نيست... مهرداد- بسه فريماه همه دارن نگامون مي كنن - به جهنم ..بذار نگاه كنن ..بذار ببين ..بين این همه خوشبختيشون يكيم مثل من هست كه داره تو بد بختي دست و پا مي زنه ... - از همتون بدم مياد... - از تو بدم مياد ..از بابات به خاطر محبتاش بدم مياد..از فقير بودنم بدم مياد ... - ديگه كم كم به و جود خدا هم دارم..... شك مي كنم ...... منو محكم تو بغلش گرفته بود.... صورتم رو سينه اش بود و به شدت گريه مي كردم مهرداد- فريماه اروم باش....... همونطور كه من تو بغلش گريه مي كردم.... منو با خودش به طرف ماشين برد ...درو برام باز كرد و كمك كرد بشينم تو   تو حال خودم نبودم ......حواسم به جايي نبود...بعد از چند ثاثيه مهرداد امدو پشت فرمون نشست ...يه ليوان اب به طرفم گرفت ....ليوانو ازش گرفتم .... بعد از كمي سكوت... - باور كن من از اوناش نيستم كه بخوام كسي رو سر كيسه كنم...يا بخوام براي خودم و ديگران دردسر درست كنم ..من به اون پول احتياج دارم... با چشماي گريون بهش نگاه كردم ... - همه زندگيم به اون پولا بستگي داره ..... به گوشي دربو داغونم كه روي داشبورد بود نگاه كردم ...نگاه مهردادم بهش افتاد... حرفي نمي زد .... جعبه دستمال كاغذي رو به طرفم گرفت ... بينيمو كشيدم بالا ...دست بردم و يكي برداشتم ...ديدم خيلي نرمه و زود تو دستم مچاله مي شه .... داشت جعبه رو مي ذاشت سرجاش .. - كجا مي بريش؟ با خنده بهم نگاه كرد .. - برش گردون... با نيش خنده دوباره طرفم گرفت ...منم يه 7-8 تايي كشيدم بيرونم ... بهش نگاه كردم.. - چيه اينم زورت مياد بهم بدي .... ديگه خندش گرفت ....خودمم خنده ام گرفت ..... - خوب چيكار كنم ...هر وقتي گريه مي كنم ....اين بيني ...امونمو مي بره ..هي بايد تخليش كنم مهرداد با خنده در حال گذاشتن جعبه سر جاش مهرداد- حالا خوبه مثلا خانوماي ديگه غصه ارايشتو نمي خوري كه با گريه همه اش خراب بشه .... -اره ها ..اونوقت براي گريه هم بايد اصولي گريه مي كردم ....كه خدايي نكرده ريملم نزنه تو ذوق ... دست برد طرف گوشيم ... مهرداد- حالا چرا سر این بدخت اين بلا رو اوردي ....؟ - چه مي دونم...... از دست امثال تو ..اعصاب براي ادم كه نمي زاريد .... همونطور كه با گوشي ور مي رفت و سرش پايين بود.... مهرداد- مشكل اصليت چيه .....فريماه ؟ دوباره اشكم در امد .....به بيرون نگاه كردم .... دلم مي خواست با كسي حرف مي زدم و خودمو خالي مي كرد ... - درست فهميدي..... از اول هر چي كه درباره من فكر كردي ....درسته بوده ...من ادمي نيستم كه براي خودم كار كنم...يعني اگه دست خودم بود اصلا هيچ وقت تو و پدرتو نمي ديدم.... - من مجبورم كه اون پولو جور كنم ...وگرنه .... سكوت كردم ... برگشتم طرفش..... بهم نگاه مي كرد... سرشو تكون داد..وگرنه چي ؟ - براي تو چه فرقي داره كه بدوني ......تا اينجاشم زيادي برات گفتم .... تو پولو بهم بده .....مطمئن باش هر كاري مي كنم ...كه پولتو پس بدم ..اگرم نتونستم ...شده باشه خودم تو خونت كار مي كنم كه جبران پولات بشه... با خنده مهرداد- اونوقت كه بايد بيشتر از 1000 سال تو خونه من بموني سرمو انداختم پايين ....با لبخند تلخي - كار ديگه ای از دستم بر نمياد.... به مهرداد نگاه كردم كه دستش رو دنده بود و به بيرون نگاه مي كرد. مهرداد- تو اگه به اون پول احتياج نداري ..چرا نمي زاري به پليس بگم... از حرفش ترسيدم ..به طرفش چرخيدم ...بدوني كه حواسم باشه دستمو روي دستش كه رو دنده بود گذاشتم نه اينكارو نكن ...و گرنه اون خواهرمو دونه دونه جلوي چشمام .... زبونمو گاز گرفتم .... يه نگاه به من و يه نگاه به دست من كه روي دستش بود انداخت ... متوجه دستم شدم و با خجالت سرمو انداختم پايين و دستمو از روي دستش برداشتم ... مهرداد- اون كيه ؟قضيه خواهرت چيه ان ؟ سريع بهش نگاه كردم - تو اصلا نبايد حرف پليسو بكشي وسط ..اخه قضيه تنها این نيست مهرداد- فريماه من دارم گيج مي شم ... كمي هول كرده بودم ... - چطور بگم ...اگه پاي پليس بياد وسط ..نه تنها اون بلاهايي كه گفته سرم مياره ...بلكه پاي خودم گيره ... مي فهمي ...؟ مهرداد- اگه مشكل تو اينه...من مي تونم شهادت بدم كه تو كاره ای نيستي سرمو تكون دادم .. -نه.......يعني مي دوني ... لبامو دادم تو و با دندونام گازشون گرفتم.... - تو حق داري ....من هيچي حاليم نيست ..نه درس خوندم كه كاري از دستم بر بياد ...نه مادري داشتم..... كه چيزي از زندگي و هنرايي كه يه زن مي تونه داشته باشه بهم ياد بده ... تمام هنرم چيزاييه كه از پدرم بهم ارث رسيده من قبل از اينكه بيام خونه ات ...زندگيمو با كيف قاپي مي چرخوندم ... چشاش باز شد.... -واقعا تاسف باره ....حالا با دونستن اين موضوع از من بايد خيلي بدتت امده باشه... ولي قسم مي خورم ....همش از اونايي مي زدم كه پولشون از پارو بالا مي رفت مي دونم الان مي گي اينا همش بهانه است.... دزدي..دزديه .... ولي كار ديگه از م بر نمي يومد... وقتي كه بايد خرج دو نفر ديگه ای رو هم بدي و كار ي جز اينكار بلد نيستي .....مي بيني تنها كار يه كي مي توني انجام بدي .... وقتي مي بينم... این بچه سوسولا با پول و ماشين باباشون فقط تو خيابونا دور مي زنن و به فكر بزم شبانشونن...... و براش از كوچكترين چيزي هم دريغ نمي كنن...دلم مي خواد حال همشونو بگيرم ...اون پولا كه داره براي كاري كثيف از بين مي ره.... پس چه فرقي داره كه من بدزدمشون..يا اونا رو خرج كنن براي كثافت كارياشون ... بهش نگاه كردم...طور خاصي نگاه مي كرد - قسم مي خورم ...تا حالا هر چقدرم كه دزدي كردم ....ولي دست به هيچ كار كثيفي نزدم ...با این كه تو محله ما ..انقدر هستن كه از این كارا مي كنن.... كه ديگه امارشون از دستم در رفته ......ولي باور كن حتي يه بارم درباره اش فكر نكردم.... من نمي خوام خواهرام تو اينجا ها بزرگ بشن ..يا لااقل از فشار روزگار دست به اينكارا نزنن... تو فقط كافيه اون پولو جور كني ...انوقته كه من .از دست اون عوضي كه چنگ انداختي به زندگيم راحت مي شم ..... با عجز -مهرداد مي توني اون پولو برام جور كني؟ ادامه دارد............ نفسشو داد بيرون و دستي به موهاش كشيد.... مهرداد- پول كه تا دو سه روز ديگه جوره ....بابام الان رفت پيش يه نفر ديگه كه اونم مي تونه كمك كنه ... - مگه تو و پدرت پولدار نيستيد ..پس چطور نمي تونيد این پولو جور كنيد .... مهرداد- يه بار كه بهت گفتم ...موقعي امدي كه تمام سرمايه امو براي يه پروژه گذاشتم ..پدرمم تو المان يكي از سهامداراي يه شركت بزرگه ..اونم هيچ وقت بيشتر از نيازش پول نقد نداره ... سرمو با ناراحتي انداختم پايين ... ؟ با لبخند بهم نگاه كرد.. ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ WwW.Atrebaroon.Blogfa.Com ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ■■ ادامه دارد.....ادامه رمان در لينك زيرhttp://atrebaroon.blogfa.com/category/24

:: موضوعات مرتبط: رمان، رمان عشق و آتش
:: برچسب‌ها: رمان عشق و اتش, رمان عشق وآتش, رمان عاشقانه ايراني, رمان غمگين ايراني, رمان نیلا, داستان ايراني, رمان عاشقانه و زيبا, رمان زيبا و خواندني, رمان موبايل, عشق و آتش, داستان عشق و آتش, رمان ايراني عشق و آتش, رمان عشق




 
 

با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید